در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...
طبقه بندی موضوعی

با تشکر ویژه از


واحد ینگه قلعه سفلا:

محمد امین


واحد سولدی:

محمد

امین

احسان

میلاد

محمدرضا

امیرحسین

رضا

و حمایت های معنوی ابوالفضل    :)


واحد تهران:

مهدی

مصطفا


و خانواده محترم رجبی    :)

  • الف
کار کردن با جماعتی که تا می بینن آشفته ای یا کارت گیر کرده، میگن:

«این رو ول کن، پاشو وضو بگیر برو دو رکعت نماز بخون حل میشه»

هم صفای خاصی داره!
  • الف
وقتی یکی بهم گفت: «نگران کارهای جهادی نباش، کارها رو خدا جلو می بره» و تا مدت ها شوخی_جدی انجام ندادن و تنبلی خودمون رو با این جمله پوشش می دادیم هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر مستقیم دست خدا رو تو کارها ببینم.
کاش این رو توی تموم زندگی ام ببینم...

  • الف

بعضی خاطرات شاید اتفاقات ساده ای باشد؛


بیرون زدن نیمه شبی از مدرسه سولدی

تا روستا رفتن و از دست سگ های گله فرار کردن

توقف ماشین های اهالی برا کمک 

اون موتور سوار و نفر عقبی اش با اون چوب دستی اش

بالا رفتن از تبه های کنار مدرسه

دنبال آنتن تا بالای کوه رفتن

زنگ زدن و انتظار برای خاموش شدن اون پروژکتور لعنتی بالای دستشویی

ترس از گرگ و نقشه های احتمالی فرار را مرور کردن

بعد هم دراز کشیدن و دیدن ستاره ها و اون همه شهاب سنگ

بعد هم قل خوردن از بالای تپه ها تا پایین


اما همه این ها کنار هم با یکسری آدم خاص می شود یک خاطره به یاد ماندنی، یک شب خاص.

  • الف
از خیلی قبل تر در ذهنم بود که «بیست سالگی» باید خیلی خاص باشد. انتظارش را می کشیدم. برای فرا رسیدنش برنامه داشتم. تگ بزنم، ازش بنویسم. اصلا در دسته بندی ها یه قسمت باز کنم "بیست سالگی" . انتظار رفتار خاصی هم از اطرافیان داشتم چون زمزمه هایی از قبل می شنیدم.
تا اینکه زد و هفتم شهریور نود و سه خورشیدی در جمعی بودم که اکثرشان تا قبل از این سفر من را نمی شناختند _چه برسد به اینکه تاریخ تولدم را بدانند_ و صدها کیلومتر دورتر از خانه.
صبح که بلند شدم برنامه داشتیم که 200 کیلومتری را تا شهرستان دیگری برای تهیه یک گزارش_مستند برویم. با "امید" سوار ماشینی می شویم و راه میافتیم. حرف زدن مان که گل می کند از «کوبریک» و «نولان» حرف می زنیم تا به خودمان و دانشگاه و... خیلی نزدیکیم. بیشتر از اینکه در تمام این مدتی که می شناختمش. اگه تو جهادی پارسال میخواستم یه لیست از کسایی که شاید بعدها باهاشون ارتباط برقرار کنم بنویسم امید آن آخرها بود و الان... اصلا چرا نشه که یه دوست خوب هدیه تولدت باشه؟ یه هدیه که خدا بهت میده.
 سر کردن باقی روز را تا شب در خاک و سنگ و بین مردمی که وضع زندگی شان از بدترین های ما هم بسیار بدتر است و حرف زدن با آنها و دیدن اتفاقی آن پدر شهید و گریه هایش و آن انگور های بی هسته شیرین و دیدن آن پسر بچه خوشگل شش_هفت ماهه بین نماز ظهر و عصر و کادر بستن و عکس گرفتن و حرفها و قرارهای راه برگشت و...
عصری که برگشته ام تازه دوباره یادم می آید که امروز چه روزی است و این روز می تواند چقدر متفاوت باشد. همه اش بستگی به تو دارد که می خواهی چه کاری بکنی و چه طور زندگی را سر کنی.
تولد بیست سالگی ام واقعا خاص بود!



پ.ن:
بعضی ها را خیلی وقت هست که می بینی ولی نمیشناسی! یه تفاوت در روند عادی زندگی نیازه تا بشناسی شون، مثل یه سفر.
  • الف

شاید مسیر جلوی کلاسهای مدرسه سولدی را ۸۰-۹۰ بار رفتیم اومدیم٬ از نیمه شب تا ۴ صبح!

از کجاها حرف زدیم و به کجاها رسیدیم. در بین حرفها چقدرشون برام نقاط روشنی بود که انگار سالهاست قبولشون دارم. از این حرفها که موقع شنیدنشون تند تند سر تکون میدی و «احسنت» میگی!

اما از یه جایی به بعد اصلا تایید یا رد حرفهات تو ذهنم نبود فقط و فقط داشتم فکر میکردم که چقدر از تو علاقه در دلم هست٬ چقدر...

.

« خَیْرُ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ کَانَ مَأْلَفَةً لِلْمُؤْمِنِینَ، وَ لَا خَیْرَ فِیمَنْ لَا یَأْلَفُ وَ لَا یُؤْلَف »

.

کثر الله امثالک برادر مهربان


  • الف

« یا اشباه الرجال

و

لا رجال

یا اشباح بلا ارواح

افٍّ لکم »

  • الف

بیابان رو خیلی دوست دارم. مخصوصا شب هاش رو. بچه تر که بودم وقتی اطراف نطنز با بچه ها می رفتیم و صبح تا عصر تو بیابان هاش بازی و می کردیم اصلا حال دیگه ای داشتم. شب ها هم که روی پشت بوم زیر اون همه ستاره می خوابیدم حسی داشتم وهمناک. انگار اصلا اون موقع، اون لحظه اونجا نبودم...

این شب ها که دوباره بار خوردیم و آمده ایم دل بیابان و روستا وقتی بعد از نیمه شب تقویم به دست توی حیاط مدرسه راه میرم همون حال و هوا رو دارم. وقتی می شنیم یه گوشه و فکر میکنم. وقتی میشینیم با یکی حرف میزنیم. وقتی گریه می کنیم و می خندیم. این شب ها عجب شب هایی شده برای من...



پ.ن:

سه شنبه ها هم بعضی موقع ها میتونه خوب باشه! حتی سه شنبه ها!

  • الف

مربای هویج


10 کیلو هویج

مقداری شکر

مقداری هل

چاقو

رنده

چند نفر جهادگر پاکار!

  • الف

پامون به زندون باز نشده بود که اون هم الحمدلله شد!

پاشدیم اومدیم جهادی بعد باید بریم زندون!

والا با این نون‌هاشون....

  • الف