در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...
طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

هر جور حساب میکنم نمیارزد! صد در صد بیخیال «سیانور» میشم و راه میافتم سمت تالار. نزدیک است به خانه و دور به جایی که بودم.

معلوم است عروسی ای که آقا سید داماد آقای داور جشنواره بشود و

با آقای تهیه کننده _نه از آن مرسوم هایشان، که اهل معنا میدانند مقصود کیست!_ گپ بزنی و

پیشنهاد کار بگیری و هم افزایی اتفاق بیافتد و

سر میز شام اش حکمت بشنوی و

به مصطفا عروسکی بدهی و همچنان تحویل ات نگیرد و به جایش مصطفی حسابی تحویل ات بگیرد و شام اش را بدهی، در اولویت بالاتری از هر کار دیگری قرار می گیرد!



پ.ن:

- بعد اینکه هرجا میرفتیم از آن مدرسه کذا یک نفری را بالاخره میدیدیم، باید به آن بچه های حوزه را هم اضافه کنیم!

- سید جان؛ ان شاءالله با هم تا بهشت...


  • الف

ماهیت این گپ و گفت ها برایم عجیب است، هر دفعه از کجا شروع کنم؟ از هرجا که شروع بشه دیگه یخ صحبت که آب میشه ادامه مسیرش دست من نیست...

محتوا محورن، میدونی؟ میتونه توی پنج شنبه مدرسه باشه، یا بعد حلقه باشه، یا بریم امام زاده صالح فرحزاد بشینیم یا امام زاده باغ فیض شلوغ باشه و بیایم صندلی عقب ماشین بشینیم، فرم و قالب اش زیاد مهم نیست!
.
.
.

اینکه حرفهاش چقدر می ماند... یا مثل سری آخر می شود کلنجار، کلنجاری با خودم که به حرفهای زده شده گوش کنم یا کار دلم را بکنم؟!

 

 

  • الف

طبق روال سالهای قبل ام سه روز آخر دهه را همان جای قبلی بودم.

داشتم راه می رفتم که آسید علی را دیدم، بعد کسی آمد و دستمان را گرفت و سر سینی برنج نشاند تا پاک کنیم!

بعد آن داشتیم در باغ دانشگاه گپ می زدیم. این چند وقته با هر کسی پیرامون این موضوعی خاص صحبت کرده ام قسمتی از پازل ذهنی من را تکمیل کرده بنا به اقتضاء و عجب صحبت های کمک کننده و خوبی بود امشب.

بعد آن هم هیات هنر.


شب عاشورایی این طور گذشت...

  • الف

بحث و قرارهایمان همیشه مفید و کاربردی بوده برای من، به شدت!

در انتخاب راه ها و کاره ها و تصمیم گیری های مختلف کمک کرده است.

قبل از پیاده شدن سوال کردن این نکته که به نظرتون «من آماده ام؟» و فلسفه «شل کن!» خیلی کمک کرد. اینکه خیلی چیزها را باید خودت را واردش کنی، توکل کنی و بذاری جلو برود؛ به اصطلاح شل کنی!



پ.ن:
بماند که اصل اصرارم روی دیدارهای فوری قبل سفر این است که آخر در گوشم «و لله خیر حافظا...»ی بخوانی و راهی ام کنی...

  • الف

امتحان دارم، از صبح بلند شده ام و دارم میخونم که بعد از دو سه هفته پیامک می رسد.

دنبالم میای/حرف زدنمان و خبر عقد کردنت در همین مدتی که حرف نمی زدیم/صف پمپ بنزین/شکست سوییچ ماشین/ماندن کنار اتوبان/دنبال کلیدسازی/یه سر کردن ماشین/امتحان تستی ای که نفهمیدم چجوری دادم/رفتن به عمار/سخنرانی استاد/بالاخره تمام شدن قرارداد کذا/شب را با بچه ها/شام هم توی پارک رو علف ها...


همه ی اتفاقات مهم و غیرمهم و جالب و کسل کننده می شود یک روز چهارشنبه کامل!

واقعا اگر کلاس چهارشنبه ظهر تا شب نباشد چقدر اتفاق ممکن است در یک چهارشنبه بیافتد!

  • الف
این روزها که کمی حرف اش در خانه بیشتر شده و من شوخی و جدی به آن جواب میدم آخرش یاد نمایشگاه قرآن 5-4 سال پیش می افتم.
با هم بین غرفه ها راه می رفتیم و دنبال قرآن برای سفره عقد آقا سعید می گشتید!

برگشتید و گفتید: کی میشه بیام برای سفره عقد تو قرآن بگیرم؟
عجیب خاطره اش در خاطرم مانده!
یادتان هست؟ 
  • الف

شاید من در خیلی از مسائل به نظر روشنفکر بیام یا روشنفکر بازی دربیارم ولی در یه سری از مقوله ها اینقدر سنتی هستم که شاید شماها بگید «دگم»! من هم که هیچ ابایی ندارم، راحت باشید!

یکی از اون ها هم مسئله زن و ازدواج هستش...




پ.ن:

- در ساعت 23:59، تازه رسیده از سفر با لباس بیرون!

- نمیدونم چه هیزمی تری به یه سری فروختم که چند وقته گیر دادن به ازدواج من و میخوان از دستم راحت بشن!


  • الف

خبر خواندن عقدشان توسط حاج آقا رو که شنیدم سریع بعد خوشحالی قلبی اون خاطره بد چند هفته قبل اومد تو ذهنم؛


«آره! فلانی رو یادمه سال قبل همین موقع ها بود که به هر ضرب وزوری بود جور کردن که برن پیش آقا عقد بخونن

رفتن، مهر رو هم که خب چهارده تا سکه گذاشتن

تازگی ها خبرش رسیده میخوان طلاق بگیرن....»


زنگ زدم بهش و از سر دوستی توصیه ای کردم.

بلاشک نفس حق کسی که عقد را می خواند در زندگی تان تاثیر دارد ولی اگر خودتان نخواهید براحتی می تونید همه چیز رو خراب کنید، پس "بروید باهم بسازید..."

  • الف