در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...
طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

کاش می شد شعر روز رفاقت را می گذاشتیم؛

«شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیافتد...»

.

.

به یاد کل روزهای پیش دانشگاهی

به یاد مسیر هر شب، ایستگاه متروی وردآورد

به یاد اون شب و خاموش کردن های ماشین توی انتهای همت و یک لیوان آب بجای سحری...

  • الف



سر صبح منتظر نشسته ای، تفألی میزنی به قیصر

.

.

خوشا رفتن از خود، رسیدن به خویش

سفر در خیابانی از آینه



پ.ن:

همه غرق حیرت ز دیدار خویش

در امواج طوفانی از آینه

  • الف

- گریه هم مثل باران ضروری است  /  غصه از دل زدودن بهانه +

جواب دادم: راه رفتن، شعر خواندن تا مترو  /  جشنواره عمار بهانه...



پ.ن:

دقیقا نیمه های اول دی ماه هر سال یک اتفاق خوبِ خاص داشته؛

چه آن چهارشنبه چند سال قبل

چه پنج شنبه ی همین اواخر

یا آن سه شنبه خیلی دور

  • الف


عشق به پایان رسید

.

.

.

خون تو پایان نداشت

  • الف


...

یک عمر دویدند و به جایی نرسیدند

آنان که به دستت نسپردند عنان را


بر عکس تو می گریم اگر با تو نباشم

تا خیس کنم حداقل نقش جهان را !

  • الف

تو:

...

عشق رسوایی محض است که حاشا نشود

عاشقی با اگر و شاید و اما نشود


شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم

هر کسی در به در خانه ی لیلا نشود

...


من:
...
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
...
  • الف


. . .

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

. . . 

  • الف

شاید اگر قیصر این روزها بود میگفت:


لرزهای من
گرچه مثل
لرزهای مردم زمانه نیست
لرز مردم زمانه است

شاید...


پ.ن:

به جهنم!

  • الف