در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...
طبقه بندی موضوعی

۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سینما» ثبت شده است

روزهای خوبی بود، جمع خوبی بود و کارهای خوبی شد...

از آن اتفاقاتی که تا سال های سال فکرش را هم نمی کردم به سمت اش بروم ولی مثل اینکه روال این سالها اتفاق افتادن پدیده های دور از ذهن است!


و حالا هم باید خداخافظی کنم و یک تشکر ویژه از محمدرضا رضاپور عزیز که همچنان بعد رفتن مشتاق ماندن من است! ممنون

  • الف
ویژه؛ اکران کاخ «ایستاده در غبار»

ایستاده در سینما
شاید برای گفتن این حرف خیلی زود باشد ولی به نظرم مهدویان به سینمای خودش رسیده است. آخر دیشب که فرصتی دست داد تا زودتر «ایستاده در غبار» را در کاخ جشنواره ببینم با اثری برخورد کردم که در دقایق اول بدجوری برای ذهن مخاطب زیرپا می گیرد، مخصوصا که «آخرین روزهای زمستان» را دیده باشی و جو رسانه ای بی سواد و فیلم ندیده هم مطرح کرده باشد که این کار که فیلم نیست مستند است! در بدترین حالت فیلم یک داکیو درام جذاب است که نمی دانم چرا برخی نمی خواهند حتی به این سطح نیز اعتراف کنند. فیلم هایی مثل Apollo 13 یا United 93 فیلم های نسبتا جذابی نبودند؟ بگذریم... اما بعد از یکه ای که مخاطب در اوایل فیلم میخورد غرق در روایت روایت گران نامشخص فیلم می شود، روایت گرانی که حتا نمی دانیم کجا هستند، روایت گری جدید در سینما نه دانای کل هست نه دیالوگ بازیگر هست و نه حتا صحنه مونولوگ. روایت گری که پیر می شود، صدایش بین مرد و زن عوض می شود اما از جایی به بعد این تغییر راوی حتی حس نمی شود. فیلم قصه روایت می کند، اما از روایت گری که تا به حال در سینما پای حرف هایش ننشسته بودیم، شاید دلیل بیگانگی خیلی ها با فیلم همین باشد.
اما در مقایسه نمونه مشابه این مدل کارها من می خواهم سطح کار مهدویان را بالاتر ببرم. مهدویان کار خودش را سخت کرده، چیزی که در این فیلم آرشیوی است فقط 3-4 مکالمه یا سخنرانی ضبط شده از سردار بزرگوار احمد متوسلیان است که در جاهای خود در داستان استفاده شده است. یعنی مهدویان برخلاف روال رایج این مدل فیلم ها تمامی تصاویر داستان را از نو ساخته. حساب بکنید کار بسیار بسیار سخت طراحی صحنه و لباس و اجرای گریم هایی که باید کاراکتر ها به چهره اصلی نزدیک کند. لباس ها، دکوراسیون منزل و... که عجیب حال و هوای خانه های قدیمی را دارند. بازار، مردم، ماشین ها، مغازه ها همه و همه درگیر در فیلم و ایفای کننده نقش خودشون هستند.
دوربین مهدویان بدجور انحصاری است. فیلمبرداری را بعد فیلم مطمئن شدم که با 16 میلیمتری انجام داده، رنگ و تم فیلم داد میزد. اما قاب ها که خاص خودش است طوری بسته می شود تا دوربین را فضول نشان دهد، در حیاط از لابلای شاخه به داخل اتاق و سر سفره سرک می کشد اما با حیا. یله وارد خانه نمی شود. از دور آرام و روان نظاره می کند گذر زندگی در خانه را یا از پشت در نیمه باز سرک می کشد به جلسه سپاه پاوه یا بعدتر از پشت تویوتا مکالمات حاج احمد را یواشکی گوش می کند. قاب ها از دید کسی هست که در فیلم نیست، کسی که حتی همان روایت گر جدید قصه مان هم نیست! دقیق تر اگر بگوییم یعنی فیلم دکوپاژی متفاوت دارد که دوربین را زنده می کند. حالا این قاب را اضافه کنید به آن روایت گر، خب چه انتظاری از منتقد و رسانه بی ذوق و غیرخلاق در برخورد با این فیلم دارید؟!
کمی از فرم که فاصله بگیریم در قصه و روایت کار کارگردان کمی ساده تر بوده. روایت زندگی حاج احمد آنقدر بالا و پایین و نقاط کلیدی داشته که به حد کافی کشش داستان را بر دوش خود بگیرد. البته پروسه تحقیق و پژوهش الحق قوی کار شده بود که تصویرسازی به آن میزان قوت داشت.
درباره مسئله قهرمان سازی و قهرمان نمایی؛ اول اینکه این داستان مانند فیلم هایی هالیوودی شخصیتی خیالی را به عنوان قهرمان ملی به تصویر نمی کشد که از کودکی تا حال اش را هر گونه که دوست دارد تصویر کند، ما با قهرمان و کاراکتری واقعی طرفیم که کارگردان قصد دارد تا می تواند به حقایق وجودی اش نزدیک باشد. برای همین فیلم مهدویان دروغ نمی گوید! فرمانده فیلم باورپذیر است، شهید از آسمان بر زمین نازل شده نیست. بچگی اش دعوا میکرده، افسرده و گوشه گیر بوده، بیماری سخت داشته و عصبانی بوده! بله حاج احمد شخصیتی جدی و نسبتا عصبانی در مواقع حساس و تصمیم گیری ها مهم داشته، گرفتن این شاخصه از قهرمان داستان _که مد نظر خیلی ها در نقدشان هست_ مثلا قرار است نقش را به مخاطب نزدیک کند؟! اصلا اینطور نمی شود... مثل فیلم هایی که د این سال ها زیاد دیده ایم؛ شهدا و رزمندگانی اتو کشیده ای که تر و تمیز می جنگد و باورناپذیر شهید می شوند! پس مزیت فیلم این است که به مخاطب دروغ نمی گوید. انتخاب بازه های زمانی ای هم که در فیلم مطرح می کند به همین علت است، یک انقلابی ممکن است زیر بار شکنجه اذیت شود (که اگر آن اعتراف را اصلا اینطور در نظر بگیریم) یا اشتباهی کند و از سر تواضع جلوی همه رزمنده های از فرمانده ای دیگر عذرخواهی کند یا در جایی دیگر در گوش مافوق خود بزند! طبیعتا فیلمنامه ضعف پرداختی هم دارد، دو ساعت فیلم فرصت پرداخت به کودکی تا ربوده شدن همچین شخصیتی را ندارد، شاید اگر مثل «آخرین روزهای زمستان» چندین قسمت فرصت بود مهدویان باز ما را به عمق و ریز شخصیت داستانش می برد ولی خب همینقدر دیدن قهرمانان واقعی این کشور در فضایی که سینماگرانش با قهرمانان شان قهر هستند خود جای بسی شعف دارد تا حدی که مرا برای زودتر دیدنش از یک سر تهران را به کاخ(!) جشنواره بکشاند و به تماشای یک قهرمان کوخ نشین بنشاند!
بعد از اتمام فیلم ایستاده در سینما کف زدم (مانند خیلی های دیگر) برای فیلمی که نو بود، قصه داشت و روایت می کرد چیزی هایی را که در این روزها به گوش امثال من نیز مهجور مانده اند. از طرف خودم تشکر ویژه ای هم باید بکنم از رزمنده دیروز و تهیه کننده امروز و آشنای همیشگی که اعتماد به یک جوان خوش ذوق کرد و نتیجه اش را هم دید؛ در فضایی که نه در فرهنگ، نه در هنر، نه در اقتصاد، نه در صنعت و... به جوانان اعتماد نمی کنند؛
ممنون حبیب والی نژاد عزیز
  • الف

خطی خطی ها حین دیدن فیلم های جشنواره را

موقتا

صفحه ی جدایی در بالای اینجا کرده ام

تا اگه کسی گذرا خواست نگاه به آن بیاندازد و نظر بدهد...


خوشحال میشم اگه نظری داشتید

  • الف

الان بعد سه جلسه واکسیناسیون هنرجو ها برای ورود به جشنواره فجر(!)، فکر میکنم به کل این کار و فرآیند و شب بیداری هایی که بیشتر نصیب رفقا بود و اینکه چه جالب به این مدل ها عجین شده ایم. شب بیداری و کار و نخوابیدن و نخوردن و... از هفته شهدا چندسال پیشمان تا کارهای این روزها که در ظاهر شاید تفاوتشان با چشم سر بسی زیاد باشد ولی باطنا (ان شاءالله) برایمان و نیت مان همان هست که بود.


اما در عمق این سه جلسه افسوسی دارد که برای ورود به جشنواره سینمایی این کشور بالواقع باید واکسینه شد وگرنه بعید است 10 روز دوام بیاورید! و چه حسن انتخابی داشتیم برای اسم دیریاب این جلسات:

سودای سینما
یا
چگونه یازده روز فیلم های جشنواره را ببینیم و زنده بمانیم؟!



  • الف

«خاطرات خانه متروک» را در حوزه با رفقا دیدیم. در ساخت یک کار بسی جذاب و چشم نواز با ایده های جدید و خلاقانه و حتی سطح نو و تازه از تکنیک های بصری در سینمای ایران و نه تنها در مستند ایران.

در روایت هم 10 گانه ای است که تاریخ قاجار و باز شدن پای ایران به جنگ اول و... را قصه می کند و گریزی هم به "قحطی بزرگ" می زند. البته برعکس بسیاری از مستندها و گزارش ها به صورتی افراطی کم آمار و ارقام می دهد که همین نقطه ای ضعفی است به نظرم، در جایی که باید حدود 10 میلیون کشته ایرانی بر اثر قحطی در چشم مخاطب برود!

اما ورود با جرات و به شدت قوی ای به این موضوع است، بلکه قشر فرهیخته و نخبه و دانشجو حداقل آشنایی ای با این برهه و این اتفاق پیدا کنند...

خدا خیرشان دهاد!


  • الف

تجربه کار کردن این دو سه هفته نشان داده فعالیت ها وقتی دیگر از ساعتی در شب میگذرد جو به میزان فاصله ای از منطق می رسد که به مشکلات هم به صورت قهقه وار میخندیم! در حدی که از درد شکم باید چند دقیقه ای رو استراحت کنیم و بعد به کار ادامه بدیم!

تجربه کارهای تدوین این چند وقت نشون داده این رو!

 

بیا کارهامون رو از این به بعد شب تا سحر انجام بدیم، هان؟!

 

  • الف

اولین بار بود در سالن آوینی حوزه چیزی میدیدم، البته فکر میکنم.

توی سینما حقیقت زیاد سر و صدا کرده ولی خب چون اکثرا با «سدید» در تلاقی بود نتونستیم بریم ببینیم با امید.

اسم فیلم از روی شماره چادرشان در بین چادرهای پناهندگان سوری در فلان کمپ گرفته شده بود؛ «A157»

داستان سیاه زندگی دخترکانی معصوم که قربانی ظلم و بلاهت و جنایت دانسته این سگان جدید عربستان و اسرائیل در منطقه شده بودند. داستان جنگ، داستان تجاوز و یک روایت ضد جنگ. از روایت های ضد جنگ بدم میاد، مخصوصا وقتی یه وجهی نگاه میکند به مسائلی که طرف دیگرش، معادلات را عوض می کند. مثل جنگ خودمان، مثل جنگ افغان ها با شوروی و مثل همین جنگ های شهری در عراق و سوریه. اما دلم میخواهد ساخته شود تا روایت مادر شدن (...) سه دخترک را ببینند افرادی که برای چند ده نفر کشته _که آن هم ناحق است_ که حاصل و نتیجه رفتار دولت مردانی است که خودشان تن به رفتار آنها داده اند، می روند جلوی سفارت آه و ناله می کنند اما کشته شدن و تجاوز نابودی این همه زن وکودک را اصلا نمی خواهند قبول کنند!

روکن
هیلن
سولاف
هنوز چهره ی پیر شده ی این دخترها در ذهنم می گذرد...

 



پ.ن:
خیلی گذرا بگویم متولد 2001-2003-2005 بودند!

  • الف

نادر طالب زاده داشت از همه جا می گفت که یادم نیست چطور رسید به سید مرتضی. گفت و گفت و گفت تا بحث داستانی و مستند و... شد که اگر مرتضی میرسید و داستانی میساخت و الخ.

گذری گفت قرار داشتند _اوایل دهه هفتاد اگر یادم باشد_ که فیلم حضرت مسیح (ع) را بسازند. حتی میگفت 120 صفحه اش را هم فیلمنامه نوشته بودند. بدتر از آن میگفت مرتضی تاکید داشته که دیالوگ های مسیح (ع) را خودش بنویسد!

فرض کن؛
فیلم حضرت مسیح (ع)
که سید مرتضی دیالوگ ها و فیلم نامه را نوشته باشد و نادر طالب زاده هم کارگردانی کرده باشد!

امان که تقدیر دهر بر این نبود!

 

  • الف

می دانم هنوز هم نامرتب است اینجا، ولی خب من می نویسم اینجا دیگه، باید حالی دست بده تا دستی به سر روی اش بکشم و البته یک رفیق پای کار هم باشد که وقتی وعده می دهد عمل کند!

اضافه می خواهم بکن به اینجا؛

«پدر» را به به کتگوری ها یا همان دسته بندی ها، جدیدا و بعد از اسباب کشی یادداشت ها و خاطراتی از دوران جنگ پدر پیدا کرده ام که دوست داشتنی هستند. از معدود مزیت های اسباب کشی پیدا کردن این چیزهاست.

«ضد یادداشت ها» را هم در دسته بندی ها می گذارم، به دلایلی. بیشتر نقد و نظراتی را که می تراوشد و خب هنوز در حد مقاله و مطلب نیستند، تا کی پخته تر شویم!

اما «انسان_رسانه» تگ می شود و البته چه زیباتر؛ کلمه کلیدی می شود! کلمه کلیدی و شخصیت گم شده ای که فرهنگ و هنر حال حاضر ما از سطح مدیریتی تا کف اش بسی نیاز به همچین آدم هایی دارد. کلامی نامانوس برای مخاطب خارجی و مانوس برای ما که با ادبیات دکتر داریم بزرگ می شویم!
باشد که بشویم «آنچه» باید بشویم...

 

  • الف

یکی از ویژگی های کارهای فورس جدای از اذیت شدن هاش این هستش که اتفاقای جالب تری برامون میافته.
تجربه جدید ساخت یه کار یک ماهه در یک هفته و اضافه کردن یه قسمت دیگه بهش توی دو روز خاطرات خوبی رو برام داشت. جدای از کنار رفقای قدیم و جدید بودن و کار کردن و سختی هاش.

از اتهام به داعشی بودن یکی از بچه ها تا غذایی که آخر هم پولشون رو نگرفتیم. از وضعیت امنیتی اون روزهای تهران تا شب خوابیدن های تو دفترسفیر.

دوست داشتنی و به یاد موندنی

 


  • الف