در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

طبقه بندی موضوعی

94 واقعا سخت بود. حق داشتم که «امتحان های سخت» را برایش انتخاب کنم. بعد «کوبیدن میخ ها» طبیعتا باید پای نتیجه شان بایستی!

تمامی فراز و نشیب های که الان لحظه ای از ذهنم عبورشان دادم و حتی توان اشاره به آن ها را ندارم.

و باز یادآوری اینکه همیشه در حال امتحانیم و از این حیث شاید 94 هیچ وقت تمام نشود...


اما مثل رویه دوست داشتنی آقا که در بحران و اتفاقات که همه انتظار اسم خاصی را مثلا برای سال بخصوصی می کشند، می آید و کلا فضای چیز دیگری را مطرح می کند، دوست دارم امسال را برای خودم «کتاب و کتابخوانی، رشد و شکوفایی» بگذارم!


باشد که رستگار شویم
دعا کنید

  • الف
بینوایان تقریبا 1600 صفحه است.
بسیار ترسناک تر از آن که بشود سمت اش رفت، ولی واقعا 16 ساعته تمام می شود!
با یک سری حس خوب و کلی حرفی که می شود راجع به آن زد و تیک خوردن یک رمان مهم از چیزهایی که باید باید بخوانی، شاید از بهترین هایش!

من هم اول باورم نمیشد ولی شد!





پ.ن:
دوست دارم آنطرف را دوباره زنده کنم، میدانم هدف اولیه را ندارد ولی... بکنم؟
  • الف

اولین چیزی که وقتی بحث اش رو باز میکنم عمدتا باید توضیح بدم اینه که رمانتیسیسم(رمانتیسم) مکتب ادبی-هنری هست و خب طبیعتا با رماتیسم که یه بیماری هست فرق داره!
نکته ی پایه ای هستش!

  • الف

این روزهای گرم اسفند را 
تو سرد میکنی!


چقدر همه چیز وارون شده...

  • الف

لذت بصری دیدن داستانی که از بچه گی می خوانند برایت و بعدا می خواندی، رو صفحه مانتیور (همان نمایشگر) شاید همان حالی را در من ایجاد کرد که دیدن تصاویر کینتوسکوپ در مردمِ اواخر قرن 19 ایجاد می کرد!

مخصوصا در حالی که نه تنها در روایت فرعی فیلم به خود داستان وفادار است، بلکه به نقاشی های کتاب نیز وفادار مانده است.

به این واقفم که اکثرا و قریب به اتفاق اقتباس ها نمیتواند به قوت رمان ها و داستان هایشان برسند ولی خب لذت این اتفاق از نوع دیگری بود. از نوع خیال کودکانه و ذهن سیال که با «او» همراه می شده و سیاره به سیاره سفر می کرده...


  • الف
ویژه؛ اکران کاخ «ایستاده در غبار»

ایستاده در سینما
شاید برای گفتن این حرف خیلی زود باشد ولی به نظرم مهدویان به سینمای خودش رسیده است. آخر دیشب که فرصتی دست داد تا زودتر «ایستاده در غبار» را در کاخ جشنواره ببینم با اثری برخورد کردم که در دقایق اول بدجوری برای ذهن مخاطب زیرپا می گیرد، مخصوصا که «آخرین روزهای زمستان» را دیده باشی و جو رسانه ای بی سواد و فیلم ندیده هم مطرح کرده باشد که این کار که فیلم نیست مستند است! در بدترین حالت فیلم یک داکیو درام جذاب است که نمی دانم چرا برخی نمی خواهند حتی به این سطح نیز اعتراف کنند. فیلم هایی مثل Apollo 13 یا United 93 فیلم های نسبتا جذابی نبودند؟ بگذریم... اما بعد از یکه ای که مخاطب در اوایل فیلم میخورد غرق در روایت روایت گران نامشخص فیلم می شود، روایت گرانی که حتا نمی دانیم کجا هستند، روایت گری جدید در سینما نه دانای کل هست نه دیالوگ بازیگر هست و نه حتا صحنه مونولوگ. روایت گری که پیر می شود، صدایش بین مرد و زن عوض می شود اما از جایی به بعد این تغییر راوی حتی حس نمی شود. فیلم قصه روایت می کند، اما از روایت گری که تا به حال در سینما پای حرف هایش ننشسته بودیم، شاید دلیل بیگانگی خیلی ها با فیلم همین باشد.
اما در مقایسه نمونه مشابه این مدل کارها من می خواهم سطح کار مهدویان را بالاتر ببرم. مهدویان کار خودش را سخت کرده، چیزی که در این فیلم آرشیوی است فقط 3-4 مکالمه یا سخنرانی ضبط شده از سردار بزرگوار احمد متوسلیان است که در جاهای خود در داستان استفاده شده است. یعنی مهدویان برخلاف روال رایج این مدل فیلم ها تمامی تصاویر داستان را از نو ساخته. حساب بکنید کار بسیار بسیار سخت طراحی صحنه و لباس و اجرای گریم هایی که باید کاراکتر ها به چهره اصلی نزدیک کند. لباس ها، دکوراسیون منزل و... که عجیب حال و هوای خانه های قدیمی را دارند. بازار، مردم، ماشین ها، مغازه ها همه و همه درگیر در فیلم و ایفای کننده نقش خودشون هستند.
دوربین مهدویان بدجور انحصاری است. فیلمبرداری را بعد فیلم مطمئن شدم که با 16 میلیمتری انجام داده، رنگ و تم فیلم داد میزد. اما قاب ها که خاص خودش است طوری بسته می شود تا دوربین را فضول نشان دهد، در حیاط از لابلای شاخه به داخل اتاق و سر سفره سرک می کشد اما با حیا. یله وارد خانه نمی شود. از دور آرام و روان نظاره می کند گذر زندگی در خانه را یا از پشت در نیمه باز سرک می کشد به جلسه سپاه پاوه یا بعدتر از پشت تویوتا مکالمات حاج احمد را یواشکی گوش می کند. قاب ها از دید کسی هست که در فیلم نیست، کسی که حتی همان روایت گر جدید قصه مان هم نیست! دقیق تر اگر بگوییم یعنی فیلم دکوپاژی متفاوت دارد که دوربین را زنده می کند. حالا این قاب را اضافه کنید به آن روایت گر، خب چه انتظاری از منتقد و رسانه بی ذوق و غیرخلاق در برخورد با این فیلم دارید؟!
کمی از فرم که فاصله بگیریم در قصه و روایت کار کارگردان کمی ساده تر بوده. روایت زندگی حاج احمد آنقدر بالا و پایین و نقاط کلیدی داشته که به حد کافی کشش داستان را بر دوش خود بگیرد. البته پروسه تحقیق و پژوهش الحق قوی کار شده بود که تصویرسازی به آن میزان قوت داشت.
درباره مسئله قهرمان سازی و قهرمان نمایی؛ اول اینکه این داستان مانند فیلم هایی هالیوودی شخصیتی خیالی را به عنوان قهرمان ملی به تصویر نمی کشد که از کودکی تا حال اش را هر گونه که دوست دارد تصویر کند، ما با قهرمان و کاراکتری واقعی طرفیم که کارگردان قصد دارد تا می تواند به حقایق وجودی اش نزدیک باشد. برای همین فیلم مهدویان دروغ نمی گوید! فرمانده فیلم باورپذیر است، شهید از آسمان بر زمین نازل شده نیست. بچگی اش دعوا میکرده، افسرده و گوشه گیر بوده، بیماری سخت داشته و عصبانی بوده! بله حاج احمد شخصیتی جدی و نسبتا عصبانی در مواقع حساس و تصمیم گیری ها مهم داشته، گرفتن این شاخصه از قهرمان داستان _که مد نظر خیلی ها در نقدشان هست_ مثلا قرار است نقش را به مخاطب نزدیک کند؟! اصلا اینطور نمی شود... مثل فیلم هایی که د این سال ها زیاد دیده ایم؛ شهدا و رزمندگانی اتو کشیده ای که تر و تمیز می جنگد و باورناپذیر شهید می شوند! پس مزیت فیلم این است که به مخاطب دروغ نمی گوید. انتخاب بازه های زمانی ای هم که در فیلم مطرح می کند به همین علت است، یک انقلابی ممکن است زیر بار شکنجه اذیت شود (که اگر آن اعتراف را اصلا اینطور در نظر بگیریم) یا اشتباهی کند و از سر تواضع جلوی همه رزمنده های از فرمانده ای دیگر عذرخواهی کند یا در جایی دیگر در گوش مافوق خود بزند! طبیعتا فیلمنامه ضعف پرداختی هم دارد، دو ساعت فیلم فرصت پرداخت به کودکی تا ربوده شدن همچین شخصیتی را ندارد، شاید اگر مثل «آخرین روزهای زمستان» چندین قسمت فرصت بود مهدویان باز ما را به عمق و ریز شخصیت داستانش می برد ولی خب همینقدر دیدن قهرمانان واقعی این کشور در فضایی که سینماگرانش با قهرمانان شان قهر هستند خود جای بسی شعف دارد تا حدی که مرا برای زودتر دیدنش از یک سر تهران را به کاخ(!) جشنواره بکشاند و به تماشای یک قهرمان کوخ نشین بنشاند!
بعد از اتمام فیلم ایستاده در سینما کف زدم (مانند خیلی های دیگر) برای فیلمی که نو بود، قصه داشت و روایت می کرد چیزی هایی را که در این روزها به گوش امثال من نیز مهجور مانده اند. از طرف خودم تشکر ویژه ای هم باید بکنم از رزمنده دیروز و تهیه کننده امروز و آشنای همیشگی که اعتماد به یک جوان خوش ذوق کرد و نتیجه اش را هم دید؛ در فضایی که نه در فرهنگ، نه در هنر، نه در اقتصاد، نه در صنعت و... به جوانان اعتماد نمی کنند؛
ممنون حبیب والی نژاد عزیز
  • الف

خطی خطی ها حین دیدن فیلم های جشنواره را

موقتا

صفحه ی جدایی در بالای اینجا کرده ام

تا اگه کسی گذرا خواست نگاه به آن بیاندازد و نظر بدهد...


خوشحال میشم اگه نظری داشتید

  • الف

هر جور حساب میکنم نمیارزد! صد در صد بیخیال «سیانور» میشم و راه میافتم سمت تالار. نزدیک است به خانه و دور به جایی که بودم.

معلوم است عروسی ای که آقا سید داماد آقای داور جشنواره بشود و

با آقای تهیه کننده _نه از آن مرسوم هایشان، که اهل معنا میدانند مقصود کیست!_ گپ بزنی و

پیشنهاد کار بگیری و هم افزایی اتفاق بیافتد و

سر میز شام اش حکمت بشنوی و

به مصطفا عروسکی بدهی و همچنان تحویل ات نگیرد و به جایش مصطفی حسابی تحویل ات بگیرد و شام اش را بدهی، در اولویت بالاتری از هر کار دیگری قرار می گیرد!



پ.ن:

- بعد اینکه هرجا میرفتیم از آن مدرسه کذا یک نفری را بالاخره میدیدیم، باید به آن بچه های حوزه را هم اضافه کنیم!

- سید جان؛ ان شاءالله با هم تا بهشت...


  • الف

الان بعد سه جلسه واکسیناسیون هنرجو ها برای ورود به جشنواره فجر(!)، فکر میکنم به کل این کار و فرآیند و شب بیداری هایی که بیشتر نصیب رفقا بود و اینکه چه جالب به این مدل ها عجین شده ایم. شب بیداری و کار و نخوابیدن و نخوردن و... از هفته شهدا چندسال پیشمان تا کارهای این روزها که در ظاهر شاید تفاوتشان با چشم سر بسی زیاد باشد ولی باطنا (ان شاءالله) برایمان و نیت مان همان هست که بود.


اما در عمق این سه جلسه افسوسی دارد که برای ورود به جشنواره سینمایی این کشور بالواقع باید واکسینه شد وگرنه بعید است 10 روز دوام بیاورید! و چه حسن انتخابی داشتیم برای اسم دیریاب این جلسات:

سودای سینما
یا
چگونه یازده روز فیلم های جشنواره را ببینیم و زنده بمانیم؟!



  • الف

«خاطرات خانه متروک» را در حوزه با رفقا دیدیم. در ساخت یک کار بسی جذاب و چشم نواز با ایده های جدید و خلاقانه و حتی سطح نو و تازه از تکنیک های بصری در سینمای ایران و نه تنها در مستند ایران.

در روایت هم 10 گانه ای است که تاریخ قاجار و باز شدن پای ایران به جنگ اول و... را قصه می کند و گریزی هم به "قحطی بزرگ" می زند. البته برعکس بسیاری از مستندها و گزارش ها به صورتی افراطی کم آمار و ارقام می دهد که همین نقطه ای ضعفی است به نظرم، در جایی که باید حدود 10 میلیون کشته ایرانی بر اثر قحطی در چشم مخاطب برود!

اما ورود با جرات و به شدت قوی ای به این موضوع است، بلکه قشر فرهیخته و نخبه و دانشجو حداقل آشنایی ای با این برهه و این اتفاق پیدا کنند...

خدا خیرشان دهاد!


  • الف

تجربه کار کردن این دو سه هفته نشان داده فعالیت ها وقتی دیگر از ساعتی در شب میگذرد جو به میزان فاصله ای از منطق می رسد که به مشکلات هم به صورت قهقه وار میخندیم! در حدی که از درد شکم باید چند دقیقه ای رو استراحت کنیم و بعد به کار ادامه بدیم!

تجربه کارهای تدوین این چند وقت نشون داده این رو!

 

بیا کارهامون رو از این به بعد شب تا سحر انجام بدیم، هان؟!

 

  • الف

دوست دارم خسته که شدم پیامک بزنم:
-
ما چرا اینقدر بدبختیم؟

و بعد مثلا جواب بدی: «البلاء للولاء»

 

دوست دارم دیگه خب.

 

  • الف

اولین بار بود در سالن آوینی حوزه چیزی میدیدم، البته فکر میکنم.

توی سینما حقیقت زیاد سر و صدا کرده ولی خب چون اکثرا با «سدید» در تلاقی بود نتونستیم بریم ببینیم با امید.

اسم فیلم از روی شماره چادرشان در بین چادرهای پناهندگان سوری در فلان کمپ گرفته شده بود؛ «A157»

داستان سیاه زندگی دخترکانی معصوم که قربانی ظلم و بلاهت و جنایت دانسته این سگان جدید عربستان و اسرائیل در منطقه شده بودند. داستان جنگ، داستان تجاوز و یک روایت ضد جنگ. از روایت های ضد جنگ بدم میاد، مخصوصا وقتی یه وجهی نگاه میکند به مسائلی که طرف دیگرش، معادلات را عوض می کند. مثل جنگ خودمان، مثل جنگ افغان ها با شوروی و مثل همین جنگ های شهری در عراق و سوریه. اما دلم میخواهد ساخته شود تا روایت مادر شدن (...) سه دخترک را ببینند افرادی که برای چند ده نفر کشته _که آن هم ناحق است_ که حاصل و نتیجه رفتار دولت مردانی است که خودشان تن به رفتار آنها داده اند، می روند جلوی سفارت آه و ناله می کنند اما کشته شدن و تجاوز نابودی این همه زن وکودک را اصلا نمی خواهند قبول کنند!

روکن
هیلن
سولاف
هنوز چهره ی پیر شده ی این دخترها در ذهنم می گذرد...

 



پ.ن:
خیلی گذرا بگویم متولد 2001-2003-2005 بودند!

  • الف

نادر طالب زاده داشت از همه جا می گفت که یادم نیست چطور رسید به سید مرتضی. گفت و گفت و گفت تا بحث داستانی و مستند و... شد که اگر مرتضی میرسید و داستانی میساخت و الخ.

گذری گفت قرار داشتند _اوایل دهه هفتاد اگر یادم باشد_ که فیلم حضرت مسیح (ع) را بسازند. حتی میگفت 120 صفحه اش را هم فیلمنامه نوشته بودند. بدتر از آن میگفت مرتضی تاکید داشته که دیالوگ های مسیح (ع) را خودش بنویسد!

فرض کن؛
فیلم حضرت مسیح (ع)
که سید مرتضی دیالوگ ها و فیلم نامه را نوشته باشد و نادر طالب زاده هم کارگردانی کرده باشد!

امان که تقدیر دهر بر این نبود!

 

  • الف

می دانم هنوز هم نامرتب است اینجا، ولی خب من می نویسم اینجا دیگه، باید حالی دست بده تا دستی به سر روی اش بکشم و البته یک رفیق پای کار هم باشد که وقتی وعده می دهد عمل کند!

اضافه می خواهم بکن به اینجا؛

«پدر» را به به کتگوری ها یا همان دسته بندی ها، جدیدا و بعد از اسباب کشی یادداشت ها و خاطراتی از دوران جنگ پدر پیدا کرده ام که دوست داشتنی هستند. از معدود مزیت های اسباب کشی پیدا کردن این چیزهاست.

«ضد یادداشت ها» را هم در دسته بندی ها می گذارم، به دلایلی. بیشتر نقد و نظراتی را که می تراوشد و خب هنوز در حد مقاله و مطلب نیستند، تا کی پخته تر شویم!

اما «انسان_رسانه» تگ می شود و البته چه زیباتر؛ کلمه کلیدی می شود! کلمه کلیدی و شخصیت گم شده ای که فرهنگ و هنر حال حاضر ما از سطح مدیریتی تا کف اش بسی نیاز به همچین آدم هایی دارد. کلامی نامانوس برای مخاطب خارجی و مانوس برای ما که با ادبیات دکتر داریم بزرگ می شویم!
باشد که بشویم «آنچه» باید بشویم...

 

  • الف

داشتم چت های اخیر را مرور می کردم، همه اش مطالب و زحماتی که می کشی و من را هم الکی دخیل کرده ای که فکر کنم سهمی دارم، اول خدا قوت دارد. پیش خودمان که تعارف نداریم و بین خودمان که خیلی هندوانه نمی خواهیم بگذاریم زیر بغل مان ولی کار بزرگ بوده و هست و کسی در این همه مدت نکرد و همچنان هم نمی کند!
ولی خب خودمان و نظریه پرداز محترم و دوست داشتنی ایده «تعریف پروژه» برای جلوگیری از ملال آور شدن رفاقت ها، باید فکر آنطرف قضیه را هم بکنیم که پروژه بشود جایگزین اصلی صحبت ها و گپ و گفت ها!

 

در هر صورت ما به همین حال و احوالی و عکسی از کوچولوی دوست داشتنی هم راضی هستیم.

 

  • الف

یکی از ویژگی های کارهای فورس جدای از اذیت شدن هاش این هستش که اتفاقای جالب تری برامون میافته.
تجربه جدید ساخت یه کار یک ماهه در یک هفته و اضافه کردن یه قسمت دیگه بهش توی دو روز خاطرات خوبی رو برام داشت. جدای از کنار رفقای قدیم و جدید بودن و کار کردن و سختی هاش.

از اتهام به داعشی بودن یکی از بچه ها تا غذایی که آخر هم پولشون رو نگرفتیم. از وضعیت امنیتی اون روزهای تهران تا شب خوابیدن های تو دفترسفیر.

دوست داشتنی و به یاد موندنی

 


  • الف

کمیک بوک ها رو که نگاه می کردم، یاد این می افتادم که دهه 20-30 بچه های اونا تو نیوریورک و کالیفرنیا و... این چیزا رو می خریدن و می خوندن تا بیشتر در لذت کودکی و خیال خودشون غرق بشن و همزمان نسلی در ایران از بچه ها بود که دونه دونه بخاطر قحطی بعد جنگ از گرسنگی می مردند.

کی میخواییم تو تاریخ اینا رو به نسل بعدی ها که هیچی به نسل حال حاضر و قبلی ها بگیم؟!
حالا یه سری ابله هم برن برای ابراز همدردی زیر علمک گاز سفارت فرانسه شمع روشن کنن!

 

تو همچین دنیایی زندگی می کنیم...

 

 

  • الف

ماهیت این گپ و گفت ها برایم عجیب است، هر دفعه از کجا شروع کنم؟ از هرجا که شروع بشه دیگه یخ صحبت که آب میشه ادامه مسیرش دست من نیست...

محتوا محورن، میدونی؟ میتونه توی پنج شنبه مدرسه باشه، یا بعد حلقه باشه، یا بریم امام زاده صالح فرحزاد بشینیم یا امام زاده باغ فیض شلوغ باشه و بیایم صندلی عقب ماشین بشینیم، فرم و قالب اش زیاد مهم نیست!
.
.
.

اینکه حرفهاش چقدر می ماند... یا مثل سری آخر می شود کلنجار، کلنجاری با خودم که به حرفهای زده شده گوش کنم یا کار دلم را بکنم؟!

 

 

  • الف

بعد از یکی دو ساعت بحث دو نفره در کلاس 203 دانشکده روی رستاخیز جان و نسیم حیات و جمع بندی با یک سوال، شاکله ی ذهنی مان بهم می ریزد، نه اینکه بهم بریزد، بیشتر برخورد با یک سوال پایه ای ذهن مان را درگیر کرده؛

«فرهنگ چیست؟»
کل مسیر پشت فرمون تا برسیم به هیات و حتا تا قبل از خواب ذهنم خالی نمی شود از این سوال

عجب سوال پایه ای جواب داده نشده ی مهمی برای کسانی که می خواهند به اصطلاح کار فرهنگی بکنند یا بدتر دارند کار فرهنگی می کنند!

 

  • الف

اصلا مراسمات و مناسبت های حال حاضر در آمریکا گذشته و پایه شان خنده دار است و نسبتی با الان شان ندارد.

داستان عید شکرگزاری (thanksgiving) حضور سربازان انگلیسی در این قاره است که وقتی به خشکی رسیدند داشتند از گرسنگی می مردند، سرخ پوستان آن ها را به خانه های خود بردند و و با هر چه که داشتند از آن ها پذیرایی کردند، آن ها هم در عوض در مدت کوتاهی بعد از آن همه سرخ پوستان را کشتند!
حالا هر سال دور هم به شکرانه نمردن اجدادشان از گشنگی جمع می شوند و به حد انفجار می خوردند!

اصالت و ذات این بشر مصرف گرا را به جای مناسبت هایی که کمی ریشه تاریخی دارند بیشتر می شود در جمعه سیاه (black friday) دید. جایی و جامعه ای که ادعای تمدن دارند و اصل فرهنگ شان نایس(nice)  و کول(cool) بودن است در این روز برای تخفیفاتی با درصد بالا طوری به فروشگاه ها و البته به هم دیگر حمله می کنند که آدم را یاد قبایل وحشی آفریقا می اندازد!
 
 
 
 
 
در همچین دنیایی زندگی می کنیم!
  • الف

گذری داشتم جمعه شب «هفت» را می دیدم. از سری جدیدش شاید سرجمع 20 دقیقه بیشتر نرسیده باشم ببینم.
یک قسمت افخمی داشت در جواب حرفی که هفته قبل زده بود توضیحی می داد:
آدم ها را سه دسته کرد:

 

«الف) اونایی که هر آشغال تولید شده ای رو تو سینما می بینن!

   ب) اونایی که تخصصی بررسی می کنن (حالا یا از سر حرفه یا علاقه) بعد گلچین می کنن و بعضا معرفی هم می کنن.

   ج) بعضی ها هم که وقت زیادی ندارند و هر از چندگاهی می خواهند فیلمی ببینند، اون موقع اونا به منتقدها و اونایی که حرفه ای تر بررسی کردن، رجوع می کنن



این را صرفا برای آن نوشتم که اگر همین استدلال مورد قبول باشد، با همین توضیح «مرجعیت» و «ولایت» را می توان توجیه کرد، نمی شود؟

گاها از دهان و از جایی حرفی می آید که مسیر حق را باز می کند. البته که افخمی را در میان این جماعت باید روی سر بذاریم و حلوا حلوا کنیم!

 

  • الف