در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...
طبقه بندی موضوعی

.

سه شنبه ها همین است

در طول زمان جریان دارد و محدوده جغرافیا و بعد مکان محدودش نمی کند!

مهم نیست کجا باشی

همه جا سه شنبه ها همانطور که باید سپری می شود!

.

.

  • الف

.

.

بدتر از این هم می شود؟ اینکه توانایی انجام کاری را نداشته باشی؟ اینکه بجای چند سال فرصت، اتفاقات درست در زمانی بیافتد که چند هزار کیلومتر دور از جایی هستی که باید باشی! ولی اصلا فکر کن... آدم توانایی ای دارد؟ در مقابل آنچه خواست او باشد، کاری می شود کرد؟ شاید این را هم نشانه کرده برای تو یا شاید هم دارد امتحانت می کند... اینکه آنجایی که باید نباشی و فکر کنی اگر بودم... اگر بودی هم همانی می شد که باید!

 

پ.ن:

رفیقی بعد از اه و ناله پیام داده بود: «بچه کربلای پنج رو چه به فیفث اونیوی منهتن...»، حق گفته بود... جمع و جور کن خودت رو!

  • الف

.

.

.

.

پ.ن:

«قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ کانَ أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکِینَ»  |  روم/۴۲

  • الف

چهارشنبه است | طبیعتا بعد از یک | سه شنبه | اعصاب خرد کن

بیدار شده ام | یادم می افتد که فردا باید بروم | کارها اما بیشتر از روزهای عادی درهم و گره خورده شده اند | بیرون می زنم | به سمت «کمیل» و آنطرف ها

برنامه اول مادربزرگ ها | به نویت سر میزنم | اول کوچه صادق پور - کمیل و بعد هم خوشیاران - کنار نواب | خودم ناراحتم از این دیدارهای کوتاه | اما خوشحال، من به دلایل خودم آنها هم به شوق دیدار «مغز بادام» | نوه شیرینی های خودش را دارد! | قبل سفرها حتما به دیدار می روم | باید بروم

این وسط هم رفته ام داروخونه | آخرش هم دندان ام به سرانجام نرسید | با پانسمان و «ادویل» باید چند روزی را سر کرد

میرسم حوزه | دفتر «نقد» | امید ایستاده | کنار تخته | سردبیر سابق نشسته | پرونده منافقین دارد به سر انجامش می رسد | به هوای اینکه شب دوباره امید را می بینیم، می روم سر کلاس | اما شاید باید بیشتر منتظر می ماندم | امید باید «خبر»ی برایم داشته باشد

آخرای ترم هست | ارائه «سلبریتی ها» | دیدن استاد کفایت است | اضافه کن ارائه قابل قبول علی و ابی را | زیاد وقت نیست | باید بروم | دم در «حسین» را می بینم | در آرامش قبل طوفان اش است | حرف می زنیم | از جنس همان 6-7 ماه پیش ها | اما باید بروم | بیرون دم در | علیرضا بی هوا و خندان | می پرد و سلفی می گیرد

سعید اصرار کرده | سجاد را از سر کلاس «دهباشی» بیرون کشیده | به بهانه تولد برده ما را «ریرا» | دم در آن یکی سعید را می بینم | با یک پسر 20 ساله لاغر | شوخی جدی می گوید: «فلانی نئومارکسیستی است برای خودش ها!» | از سادگی و البته بلاهت شان ریز می خندم | خود مارکس هم در گور خنده ای کرده به نظرم | هیچوقت فضاهایشان را دوست نداشتم | «فلت وایت» را خورده-نخورده خداحافظی می کنم | باید بروم

برای امید برمیگردم حوزه | اما رفته | بدون خداحافظی؟ حیف... | دوباره میروم طبقه 4 | حسین را میخواستم ببینم، نصفه ماند حرف ها | ولی با همه گپ کوچکی باید بزنی | به دلیل همین نیش و کنایه هاست که جزئیات زندگی را بیشتر پیش خودم نگه می دارم | کنار میز تدوین «سید مرتضی» نشسته ایم، کنار پنجره | از داستایوفسکی می گوید | راست می گوید | مگر می شود توصیفاتش را خواند و در تصورات آن ها زندگی نکرد؟ | باید بروم | دم رفتنی می گوید خبر نگیر! | سفر شیرین تر می شود | مسخره اش می کنم | اما اگه راست بگه چی؟ | باید برم

ساعت 9:30 | هنوز 3 جای دیگه مانده | تو خودت حساب کتاب کن! | «علی» را سر کوچه البرز سوار میکنم | این بخش شب از آن هایی است که نمی شود همین طور «Skip» کرد | حتی کوتاه در حد یه آب طالبی | پلیس گیر داده که اینجا پارک نکن | بی منطق است جدا | من هم بی حوصله | می گم «اگه دوست داشتی بنویس جناب» | آب طالبی ها را می گیرم | ننوشته به گمونم | علی را دم خوابگاه پیاده می کنم | خداحافظی | باید برم | اما این آخره امشب هستش؟

محسن بنده خدا صبح ها ساعت 5 میزند بیرون | منتظر من مانده | خوابش برده | بالاخره می آید | یه پا همدان | یه سر سربازی | باقی اش هزارتا سودا | امیرحسین رو دیده بودم چه میکشد دورادور | محسن هم همان، کم و بیش | دیر شده

باید برم | 11 شده و مهدی همچنان منتظر | بی تعارفیم | رفتم بالا دیدم به زور بساط شام پهن کرده اند | چند قاشق لوبیا پلو و چند برگ ریحون | سر شام خانم اش رک بحثی را مطرح می کند | برای من کمی تکراری است | البته نه با این حجم از تاکید! | دیوار هم باشد به فکر فرو می رود | شاید واقعا همین طور بشود | اما خب خیلی دیر شده و باید برم

آسانسور | حیاط | تا سر کوچه | دست روی جیبم که میزنم میفهمم کلید ماشین روی میز جا مانده | ته کوچه | حیاط و انتظار | سر جمع 30 ثانیه می شود | سر و ته می کنم و خداحافظی | همه اش 30 ثانیه تاخیر شد | 30 ثانیه را مگه کجای زندگی میشه جا کرد؟

بیش از چیزی که فکر می کردم ذهنم درگیر شده | امید یادش رفته بود که | باید برم | و بعدش هم جواب داده که | امشب خیلی دیر شده بود | فردا تا قبل ظهر | ان‌شاءالله | حواس اش هست که باید برم؟ | گوشی رو میذارم روی صندلی شاگرد | «آ یو ایکس» را میزنم به گوشی | بلند بلند چیزی گوش میکنم | شیخ فصل ا... | ذهنم هنوز مشغول است | «باکری» را رد می کنم | دل خوشی از «آزادگان» ندارم | زیادی دل باز است! | صدا بلند است | پنجره ها بالا | دست هایم روی فرمان | چشم هایم هم روبرو | اما نمی بینم | باید برم | 

چشمام نمی بینه | طبیعتا صدا هم نمی شنوم | 100 متر مانده ترمز میزنم | خیلی محکم | 10 متر مانده می ایستد | 10 متر مانده به 206ی که داخل صندوق لکسوس مشکی رفته و لکسوسی که توی صندلی شاگرد 405 جلویی اش نشسته و 206 بعدی ای که تنها و جدای از بقیه صندوق عقب اش را رسانده به پشت راننده اش | هاچبک واقعی! | 30 ثانیه از حادثه نمی گذرد...
باید برم | اما ناخودآگاه ماشین را کنار میزنم | سریع بالا سر ماشین ها میرسم | راننده 206 جلویی خودش را بیرون کشیده | جفت پاها شکسته، داغون | در عقب ماشین اش را باز می کنم | کیف چرمی بزرگش را بر میدارم | زیر سرش را کمی بلند میکنم | پاهایش را که تکان می خورد هوار می زند | یکی آمده کمک | «فقط بالا سر این وایستا تکون نده خودش رو...» | 30 ثانیه ای می شود که جفت پاهایش اصطلاحا قلم شده!
کت و شلواری ست و ریش دارد | راننده 405 | شوک شده ولی آسیبی ندیده | بیرون که می آید بی اختیار سیگاری روشن می کند...
باید برم |
اما دوتا جوون چند سال بزرگتر، نیمه هوشیارند | خودشان از لکسوس پیاده می شوند | واضحا از عروسی بر میگردند | اگر یک عکس دیگر هم می گرفتند | یا دوتا بوق بیشتر می زدند | شاید 30 ثانیه ای طول می کشید | واضح تر اینکه برادری که سمت شاگرد نشسته کمربند نبسته | دماغش به احتمال زیاد شکسته | برادر بعدی از شوک که در می آید راننده 405 را مورد الفاظ محبت آمیز خود قرار می دهد! | شاید فکر کرده مقصر است | شاید هم باشد! | «من چیزی نمی دیدم» | همه اش می گه «وای ماشین» | حالش اگه به جا بود | سه چهارتا درشت بارش می کردم | به زور داد آرومش می کنم | می شونمش تا اگه گردنش ضربه خورده باشه بدتر نشه | روی پا بند نیست...
ماشین آخری را هم | مردم | رسیده اند و 30 ثانیه ای هست که پیاده اش کرده اند | پشت تلفن اصول دین می پرسد بزرگوار 110 | تحمل دوتا از آنها در یک شب واقعا نشدنی است | با تاخیر می رسند | کم کم | باید برم | پلیس از تصادف می پرسد | میگم که: «من چیزی نمی دیدم» | بیخیال من می شود
آنطرف اتوبان زنی حدودا 60 ساله سراسیمه به سمت وسط اتوبان می آید | همه هُل می کنند | مادر آن دو برادر | پدرشان 206 سفید را پارک می کند | وسط اتوبان را می گیرد و می آید | هر چه دکتر اورژانس و پلیس می گویند که حالشان خوب است | قبول نمی کنند | «مادر است دیگر...» | باید برم | یک ساعتی هم از نیمه شب گذشته | آمده بالای نرده ها | تا بیاید اینور | قطعا از روی نرده ها میافتد | باید برم | بیخیال بشو نیست | شوهرش هم توان رانندگی ندارد | از روی نرده های میپرم | به زور از اتوبان ردشان می کنم | سوییچ را می گیرم | 5-6 دقیقه ای تا پل راه است | می رسیم آنطرف اتوبان | پارک می کنم و کلید را به پدرشان می دهم | باید برم | سوار ماشین می شوم | حالا 30 ثانیه ای هست که رفته ام...

دست روی جیب ام می گذارم | کلید ها سرجایش است... | خداحافظی سر و ته | رد کردن «باکری» | «آزادگان» را دوست ندارم... | دوباره پشت فرمون هستم | نزدیک خونه | به همه اتفاقات روز شک می کنم | فقط می دونم که باید برم | گوشی را در میاورم | علی همیشه در دسترس است | می دونستم آخرین بار امشب نبود | 7-8 دقیقه صوت توی تلگرام براش پُر میکنم | شاید واقعا هنوز هم همون صبح است | من هم پشت لپ تاپ...

رسیده ام خونه | فقط بابا بیداره | نمی دونم چرا | ولی اونقدر درگیر گوشی هست | که نه صدای باز و بسته کردن در رو می شنود | نه صدای آب خوردنم توی آشپزخونه رو | ساعت از 2 گذشته | باید برم | اما | قایمکی نگاهش می کنم | دوست دارم بشینم با آب و تاپ تعریف کنم برایش | نه همه روز رو | همین چند ساعت را | ساعت اما از 2 رد شده | یعنی الان 5شنبه شده | 5شنبه 5 مرداد | مرداد، ماه 5ام | یعنی امروز 5/5 رسیده؟! | بیخیال می شوم... | 5/5 شده دقیقا همین ساعت ها...

.

همین ساعت ها بوده | 67/5/5 | آرپی چی «اکبر کوهی» را که درهم می پیچد | پوکه گداخته اش را می رساند به پای راست پدر | کارش که با راستی تمام می شود | سرکی هم به مفصل زانوی چپ می کشد | تا رسیدن به پشت خط | بابا چندباری جا می ماند... | باید می رفت

.

الان 5 ام است | دور دور نگاهش می کنم | باید بروم | بی اختیار لپ تاپ را باز می کنم | نوشتن را از حرف زدن بیشتر دوس دارم | چشم ام به دستم می افتد | هنوز خونی است | آبی به دست و صورتم می زنم | بی اراده از بین «Tab» های باز چند ماهه | اینجا را می آورم | تمام حس این طور است که باید بنویسم | قبل از رفتن باید بنویسم

شاید بعدا باورم شد... |




پ.ن 1:  بنا نداشتم بنویسم، چون اینجا به خاطر تنبلی من همچنان «آندر کانستراکشن» است... ولی مگه این روزها عادی است؟ این نوشته بی اراده هم همین طور...

پ.ن 2:  کلی چیزهای قدیمی و «قبل نوشت» هست که در حال انتظار هستند، بعدا منتشر می شود حالا تاریخش بخورد قبل این یادداشت، چه غصه ای است؟!

پ.ن 3: قبلا هم گفته ام، لحن نوشته های اینجا عمدا بی حساب و کتاب است، مخلوط و بی دغدغه، حتی اگر اشکال داشته باشد... همین طور این یادداشت. این یک یادداشت عادی نیست. شاید حتی نوشتن شان هم بعدا به نظرم درست نیاید. اما فعلا هست. بلندترین نوشته اینجاست، شاید هم بلندترین بماند... نمی دانم | فعلا باید بروم

پ.ن 4: این نوشته بی تگ ترین، بی کتگوری ترین و بی عنوان ترین یادداشت اینجاست.

پ.ن 5:  حسین نمی رسد اینجا را بخواند ولی اگه این نوشته را می دید، حداقل «رِیت»اش را بالای 18 سال رد می کرد!

  • الف

با سید قرار گذاشتم، با ترس... بعد از 2 سال!

چند وقتی بود که دنبال فرصت مناسبی بودم تا بشینیم و حرف بزنیم. چند وقتی بود در فکر بودم تا در جشنواره مزخرف کاملا اتفاقی سید را دیدم! از این اتفاقات یک دفعه به شدت بدم می آید... و غیر باورترین جمله در این جور مواقع «اتفاقا چند روزه میخوام باهات تماس بگیرم» هستش، دقیقا جمله ای که من به کار بردم ولی خب از سر حقیقت!


چند هفته ای گذشت تا بالاخره طلسم اش را شکاندم. نمی خواستم 95 تمام بشود و پرونده ی این اتفاق همچنان باز بماند. با سید نشستیم در «اگزیت» و از هر دری گفتیم! به قول خودش پراکنده ترین گپ و گفت مان در این 20 سال بود!
تا اینکه جرات کردم و پرسیدم: «این دو سال چی شد؟ چی به سرمون اومد؟!»

.
.
.

هیچ چیز مثل گذشته نیست. نه من آدم دو سال پیش هستم و نه سید. دو نفر در نقطه متفاوت را ضرب در 2 سال جابجایی بکن تا بفهمی چه مسافت طی شده ای بدست می آید!
ولی حداقل الان کمی حالم بهتر است...



پ.ن:
به خودش گفتم، هیچ وقت نتوانستم خودم را به سرعت تغییراتش برسانم.

  • الف

روزهای خوبی بود، جمع خوبی بود و کارهای خوبی شد...

از آن اتفاقاتی که تا سال های سال فکرش را هم نمی کردم به سمت اش بروم ولی مثل اینکه روال این سالها اتفاق افتادن پدیده های دور از ذهن است!


و حالا هم باید خداخافظی کنم و یک تشکر ویژه از محمدرضا رضاپور عزیز که همچنان بعد رفتن مشتاق ماندن من است! ممنون

  • الف

- چریکا زیاد عمر نمی کنن...

- چرا آدم باید زیاد عمر کنه وقتی که حالش خوب نیست؟ ماها حالمون خوب نیست امیر...


«سیانور» - بهروز شعیبی

  • الف

- بهارها که این چند ساله حال و هوای نوشتن نبوده! بیشتر فاز گذر داشته...

- تابستان بنا به زیرسازی اینجا شد! چند دوستی آمدند و وسط کار قال مان گذاشتند یا وعده کرده بودند و عمل نکردند...

(ب.ن: آخرین روزهای اسفند قرار شد آقا سید موسوی این لطف را در حق ام بکند! ممنون)

- پاییز اما عجیب بود. آنچنان که سرعت ام برای رسیدن به خودم هم کافی نبود! در هیاهوی اتفاقات و تجربیاتی خوب، بد و عجیب!

- زمستان هم که همچنان جاری است... و این جا را به روز کردم دیگر...




پ.ن:
اگر بودم در این مدت، حرف برای زدن و اتفاق برای نوشتن زیاد بود. از پیچک در بهار گرفته تا رمانتیسیسم و رابطه اش با زوایای وجودی خودم. از آخرین خرداد پر حادثه تا تجربه نقد نویسی و حضور در یک ژورنال تخصصی، آن هم من! از داکیو درام نویسی برا جشن هنر شیراز تا ایده فیلم نامه ای که ساخته شد! از فهم ابعاد متفاوتِ شناخت شخصیت آدم ها تا رسیدن به سطح جدیدی از روابط اجتماعی. از حس خوب بقل کردن علی کوچولو تا حس دلتنگی سربازی رفتن امید. از خستگی ها و خسنگی ها و خستگی ها. از سه شنبه ها...
و از تحویل و تمام کردن خیلی کارها برای ادامه ای متفاوت...

شاید همان بهتر که نبودم!

  • الف

94 واقعا سخت بود. حق داشتم که «امتحان های سخت» را برایش انتخاب کنم. بعد «کوبیدن میخ ها» طبیعتا باید پای نتیجه شان بایستی!

تمامی فراز و نشیب های که الان لحظه ای از ذهنم عبورشان دادم و حتی توان اشاره به آن ها را ندارم.

و باز یادآوری اینکه همیشه در حال امتحانیم و از این حیث شاید 94 هیچ وقت تمام نشود...


اما مثل رویه دوست داشتنی آقا که در بحران و اتفاقات که همه انتظار اسم خاصی را مثلا برای سال بخصوصی می کشند، می آید و کلا فضای چیز دیگری را مطرح می کند، دوست دارم امسال را برای خودم «کتاب و کتابخوانی، رشد و شکوفایی» بگذارم!


باشد که رستگار شویم
دعا کنید

  • الف
بینوایان تقریبا 1600 صفحه است.
بسیار ترسناک تر از آن که بشود سمت اش رفت، ولی واقعا 16 ساعته تمام می شود!
با یک سری حس خوب و کلی حرفی که می شود راجع به آن زد و تیک خوردن یک رمان مهم از چیزهایی که باید باید بخوانی، شاید از بهترین هایش!

من هم اول باورم نمیشد ولی شد!





پ.ن:
دوست دارم آنطرف را دوباره زنده کنم، میدانم هدف اولیه را ندارد ولی... بکنم؟
  • الف

اولین چیزی که وقتی بحث اش رو باز میکنم عمدتا باید توضیح بدم اینه که رمانتیسیسم(رمانتیسم) مکتب ادبی-هنری هست و خب طبیعتا با رماتیسم که یه بیماری هست فرق داره!
نکته ی پایه ای هستش!

  • الف

این روزهای گرم اسفند را 
تو سرد میکنی!


چقدر همه چیز وارون شده...

  • الف

لذت بصری دیدن داستانی که از بچه گی می خوانند برایت و بعدا می خواندی، رو صفحه مانتیور (همان نمایشگر) شاید همان حالی را در من ایجاد کرد که دیدن تصاویر کینتوسکوپ در مردمِ اواخر قرن 19 ایجاد می کرد!

مخصوصا در حالی که نه تنها در روایت فرعی فیلم به خود داستان وفادار است، بلکه به نقاشی های کتاب نیز وفادار مانده است.

به این واقفم که اکثرا و قریب به اتفاق اقتباس ها نمیتواند به قوت رمان ها و داستان هایشان برسند ولی خب لذت این اتفاق از نوع دیگری بود. از نوع خیال کودکانه و ذهن سیال که با «او» همراه می شده و سیاره به سیاره سفر می کرده...


  • الف
ویژه؛ اکران کاخ «ایستاده در غبار»

ایستاده در سینما
شاید برای گفتن این حرف خیلی زود باشد ولی به نظرم مهدویان به سینمای خودش رسیده است. آخر دیشب که فرصتی دست داد تا زودتر «ایستاده در غبار» را در کاخ جشنواره ببینم با اثری برخورد کردم که در دقایق اول بدجوری برای ذهن مخاطب زیرپا می گیرد، مخصوصا که «آخرین روزهای زمستان» را دیده باشی و جو رسانه ای بی سواد و فیلم ندیده هم مطرح کرده باشد که این کار که فیلم نیست مستند است! در بدترین حالت فیلم یک داکیو درام جذاب است که نمی دانم چرا برخی نمی خواهند حتی به این سطح نیز اعتراف کنند. فیلم هایی مثل Apollo 13 یا United 93 فیلم های نسبتا جذابی نبودند؟ بگذریم... اما بعد از یکه ای که مخاطب در اوایل فیلم میخورد غرق در روایت روایت گران نامشخص فیلم می شود، روایت گرانی که حتا نمی دانیم کجا هستند، روایت گری جدید در سینما نه دانای کل هست نه دیالوگ بازیگر هست و نه حتا صحنه مونولوگ. روایت گری که پیر می شود، صدایش بین مرد و زن عوض می شود اما از جایی به بعد این تغییر راوی حتی حس نمی شود. فیلم قصه روایت می کند، اما از روایت گری که تا به حال در سینما پای حرف هایش ننشسته بودیم، شاید دلیل بیگانگی خیلی ها با فیلم همین باشد.
اما در مقایسه نمونه مشابه این مدل کارها من می خواهم سطح کار مهدویان را بالاتر ببرم. مهدویان کار خودش را سخت کرده، چیزی که در این فیلم آرشیوی است فقط 3-4 مکالمه یا سخنرانی ضبط شده از سردار بزرگوار احمد متوسلیان است که در جاهای خود در داستان استفاده شده است. یعنی مهدویان برخلاف روال رایج این مدل فیلم ها تمامی تصاویر داستان را از نو ساخته. حساب بکنید کار بسیار بسیار سخت طراحی صحنه و لباس و اجرای گریم هایی که باید کاراکتر ها به چهره اصلی نزدیک کند. لباس ها، دکوراسیون منزل و... که عجیب حال و هوای خانه های قدیمی را دارند. بازار، مردم، ماشین ها، مغازه ها همه و همه درگیر در فیلم و ایفای کننده نقش خودشون هستند.
دوربین مهدویان بدجور انحصاری است. فیلمبرداری را بعد فیلم مطمئن شدم که با 16 میلیمتری انجام داده، رنگ و تم فیلم داد میزد. اما قاب ها که خاص خودش است طوری بسته می شود تا دوربین را فضول نشان دهد، در حیاط از لابلای شاخه به داخل اتاق و سر سفره سرک می کشد اما با حیا. یله وارد خانه نمی شود. از دور آرام و روان نظاره می کند گذر زندگی در خانه را یا از پشت در نیمه باز سرک می کشد به جلسه سپاه پاوه یا بعدتر از پشت تویوتا مکالمات حاج احمد را یواشکی گوش می کند. قاب ها از دید کسی هست که در فیلم نیست، کسی که حتی همان روایت گر جدید قصه مان هم نیست! دقیق تر اگر بگوییم یعنی فیلم دکوپاژی متفاوت دارد که دوربین را زنده می کند. حالا این قاب را اضافه کنید به آن روایت گر، خب چه انتظاری از منتقد و رسانه بی ذوق و غیرخلاق در برخورد با این فیلم دارید؟!
کمی از فرم که فاصله بگیریم در قصه و روایت کار کارگردان کمی ساده تر بوده. روایت زندگی حاج احمد آنقدر بالا و پایین و نقاط کلیدی داشته که به حد کافی کشش داستان را بر دوش خود بگیرد. البته پروسه تحقیق و پژوهش الحق قوی کار شده بود که تصویرسازی به آن میزان قوت داشت.
درباره مسئله قهرمان سازی و قهرمان نمایی؛ اول اینکه این داستان مانند فیلم هایی هالیوودی شخصیتی خیالی را به عنوان قهرمان ملی به تصویر نمی کشد که از کودکی تا حال اش را هر گونه که دوست دارد تصویر کند، ما با قهرمان و کاراکتری واقعی طرفیم که کارگردان قصد دارد تا می تواند به حقایق وجودی اش نزدیک باشد. برای همین فیلم مهدویان دروغ نمی گوید! فرمانده فیلم باورپذیر است، شهید از آسمان بر زمین نازل شده نیست. بچگی اش دعوا میکرده، افسرده و گوشه گیر بوده، بیماری سخت داشته و عصبانی بوده! بله حاج احمد شخصیتی جدی و نسبتا عصبانی در مواقع حساس و تصمیم گیری ها مهم داشته، گرفتن این شاخصه از قهرمان داستان _که مد نظر خیلی ها در نقدشان هست_ مثلا قرار است نقش را به مخاطب نزدیک کند؟! اصلا اینطور نمی شود... مثل فیلم هایی که د این سال ها زیاد دیده ایم؛ شهدا و رزمندگانی اتو کشیده ای که تر و تمیز می جنگد و باورناپذیر شهید می شوند! پس مزیت فیلم این است که به مخاطب دروغ نمی گوید. انتخاب بازه های زمانی ای هم که در فیلم مطرح می کند به همین علت است، یک انقلابی ممکن است زیر بار شکنجه اذیت شود (که اگر آن اعتراف را اصلا اینطور در نظر بگیریم) یا اشتباهی کند و از سر تواضع جلوی همه رزمنده های از فرمانده ای دیگر عذرخواهی کند یا در جایی دیگر در گوش مافوق خود بزند! طبیعتا فیلمنامه ضعف پرداختی هم دارد، دو ساعت فیلم فرصت پرداخت به کودکی تا ربوده شدن همچین شخصیتی را ندارد، شاید اگر مثل «آخرین روزهای زمستان» چندین قسمت فرصت بود مهدویان باز ما را به عمق و ریز شخصیت داستانش می برد ولی خب همینقدر دیدن قهرمانان واقعی این کشور در فضایی که سینماگرانش با قهرمانان شان قهر هستند خود جای بسی شعف دارد تا حدی که مرا برای زودتر دیدنش از یک سر تهران را به کاخ(!) جشنواره بکشاند و به تماشای یک قهرمان کوخ نشین بنشاند!
بعد از اتمام فیلم ایستاده در سینما کف زدم (مانند خیلی های دیگر) برای فیلمی که نو بود، قصه داشت و روایت می کرد چیزی هایی را که در این روزها به گوش امثال من نیز مهجور مانده اند. از طرف خودم تشکر ویژه ای هم باید بکنم از رزمنده دیروز و تهیه کننده امروز و آشنای همیشگی که اعتماد به یک جوان خوش ذوق کرد و نتیجه اش را هم دید؛ در فضایی که نه در فرهنگ، نه در هنر، نه در اقتصاد، نه در صنعت و... به جوانان اعتماد نمی کنند؛
ممنون حبیب والی نژاد عزیز
  • الف

خطی خطی ها حین دیدن فیلم های جشنواره را

موقتا

صفحه ی جدایی در بالای اینجا کرده ام

تا اگه کسی گذرا خواست نگاه به آن بیاندازد و نظر بدهد...


خوشحال میشم اگه نظری داشتید

  • الف

هر جور حساب میکنم نمیارزد! صد در صد بیخیال «سیانور» میشم و راه میافتم سمت تالار. نزدیک است به خانه و دور به جایی که بودم.

معلوم است عروسی ای که آقا سید داماد آقای داور جشنواره بشود و

با آقای تهیه کننده _نه از آن مرسوم هایشان، که اهل معنا میدانند مقصود کیست!_ گپ بزنی و

پیشنهاد کار بگیری و هم افزایی اتفاق بیافتد و

سر میز شام اش حکمت بشنوی و

به مصطفا عروسکی بدهی و همچنان تحویل ات نگیرد و به جایش مصطفی حسابی تحویل ات بگیرد و شام اش را بدهی، در اولویت بالاتری از هر کار دیگری قرار می گیرد!



پ.ن:

- بعد اینکه هرجا میرفتیم از آن مدرسه کذا یک نفری را بالاخره میدیدیم، باید به آن بچه های حوزه را هم اضافه کنیم!

- سید جان؛ ان شاءالله با هم تا بهشت...


  • الف

الان بعد سه جلسه واکسیناسیون هنرجو ها برای ورود به جشنواره فجر(!)، فکر میکنم به کل این کار و فرآیند و شب بیداری هایی که بیشتر نصیب رفقا بود و اینکه چه جالب به این مدل ها عجین شده ایم. شب بیداری و کار و نخوابیدن و نخوردن و... از هفته شهدا چندسال پیشمان تا کارهای این روزها که در ظاهر شاید تفاوتشان با چشم سر بسی زیاد باشد ولی باطنا (ان شاءالله) برایمان و نیت مان همان هست که بود.


اما در عمق این سه جلسه افسوسی دارد که برای ورود به جشنواره سینمایی این کشور بالواقع باید واکسینه شد وگرنه بعید است 10 روز دوام بیاورید! و چه حسن انتخابی داشتیم برای اسم دیریاب این جلسات:

سودای سینما
یا
چگونه یازده روز فیلم های جشنواره را ببینیم و زنده بمانیم؟!



  • الف

«خاطرات خانه متروک» را در حوزه با رفقا دیدیم. در ساخت یک کار بسی جذاب و چشم نواز با ایده های جدید و خلاقانه و حتی سطح نو و تازه از تکنیک های بصری در سینمای ایران و نه تنها در مستند ایران.

در روایت هم 10 گانه ای است که تاریخ قاجار و باز شدن پای ایران به جنگ اول و... را قصه می کند و گریزی هم به "قحطی بزرگ" می زند. البته برعکس بسیاری از مستندها و گزارش ها به صورتی افراطی کم آمار و ارقام می دهد که همین نقطه ای ضعفی است به نظرم، در جایی که باید حدود 10 میلیون کشته ایرانی بر اثر قحطی در چشم مخاطب برود!

اما ورود با جرات و به شدت قوی ای به این موضوع است، بلکه قشر فرهیخته و نخبه و دانشجو حداقل آشنایی ای با این برهه و این اتفاق پیدا کنند...

خدا خیرشان دهاد!


  • الف

تجربه کار کردن این دو سه هفته نشان داده فعالیت ها وقتی دیگر از ساعتی در شب میگذرد جو به میزان فاصله ای از منطق می رسد که به مشکلات هم به صورت قهقه وار میخندیم! در حدی که از درد شکم باید چند دقیقه ای رو استراحت کنیم و بعد به کار ادامه بدیم!

تجربه کارهای تدوین این چند وقت نشون داده این رو!

 

بیا کارهامون رو از این به بعد شب تا سحر انجام بدیم، هان؟!

 

  • الف

دوست دارم خسته که شدم پیامک بزنم:
-
ما چرا اینقدر بدبختیم؟

و بعد مثلا جواب بدی: «البلاء للولاء»

 

دوست دارم دیگه خب.

 

  • الف

اولین بار بود در سالن آوینی حوزه چیزی میدیدم، البته فکر میکنم.

توی سینما حقیقت زیاد سر و صدا کرده ولی خب چون اکثرا با «سدید» در تلاقی بود نتونستیم بریم ببینیم با امید.

اسم فیلم از روی شماره چادرشان در بین چادرهای پناهندگان سوری در فلان کمپ گرفته شده بود؛ «A157»

داستان سیاه زندگی دخترکانی معصوم که قربانی ظلم و بلاهت و جنایت دانسته این سگان جدید عربستان و اسرائیل در منطقه شده بودند. داستان جنگ، داستان تجاوز و یک روایت ضد جنگ. از روایت های ضد جنگ بدم میاد، مخصوصا وقتی یه وجهی نگاه میکند به مسائلی که طرف دیگرش، معادلات را عوض می کند. مثل جنگ خودمان، مثل جنگ افغان ها با شوروی و مثل همین جنگ های شهری در عراق و سوریه. اما دلم میخواهد ساخته شود تا روایت مادر شدن (...) سه دخترک را ببینند افرادی که برای چند ده نفر کشته _که آن هم ناحق است_ که حاصل و نتیجه رفتار دولت مردانی است که خودشان تن به رفتار آنها داده اند، می روند جلوی سفارت آه و ناله می کنند اما کشته شدن و تجاوز نابودی این همه زن وکودک را اصلا نمی خواهند قبول کنند!

روکن
هیلن
سولاف
هنوز چهره ی پیر شده ی این دخترها در ذهنم می گذرد...

 



پ.ن:
خیلی گذرا بگویم متولد 2001-2003-2005 بودند!

  • الف

نادر طالب زاده داشت از همه جا می گفت که یادم نیست چطور رسید به سید مرتضی. گفت و گفت و گفت تا بحث داستانی و مستند و... شد که اگر مرتضی میرسید و داستانی میساخت و الخ.

گذری گفت قرار داشتند _اوایل دهه هفتاد اگر یادم باشد_ که فیلم حضرت مسیح (ع) را بسازند. حتی میگفت 120 صفحه اش را هم فیلمنامه نوشته بودند. بدتر از آن میگفت مرتضی تاکید داشته که دیالوگ های مسیح (ع) را خودش بنویسد!

فرض کن؛
فیلم حضرت مسیح (ع)
که سید مرتضی دیالوگ ها و فیلم نامه را نوشته باشد و نادر طالب زاده هم کارگردانی کرده باشد!

امان که تقدیر دهر بر این نبود!

 

  • الف