در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...
طبقه بندی موضوعی

در طول این بیست و چند سال زندگی ام
شاید این روزها ندانم ترین حالت را دارم...


یعنی نمی دونم چه می کنم، چه می خواهم، چه باید بکنم، چه باید بخواهم و...


روزهای سختی است.

دعایی اگر کردید خیر است

  • الف
میگن یه افسانه ی ژاپنی هست که می گه؛
اگه شب خوابت نمی بره احتمالا بخاطر اینه که توی خواب یکی دیگه بیداری!


پ.ن:
تو شب ها خوابت می بره؟
  • الف

دنبال مقصر نیستم

میدونم که نیستم، چون که اصلا هیچ وقت اینجا رو نمی خونی که بفهمی در نظرم مقصر کیه

ولی میگم که یاد خودم بمونه که دنبال مقصر نیستم

اصلا چه فایده ای داره؟

پیدا کردن یه کسی یا یه چیزی که همه چی رو بندازی گردنش فقط برای نمایش عمومی خوبه، وقتی خودت تنها نشستی و داری توی خودت با خودت حرف میزنی، میفهمی که واقعیت چیز دیگه ای هست...

برای همین دنبال مقصر نیستم!

اما این رو اینجا میگم، برای خودم 

که یادم باشه همه چیز از کجا اینجوری شد

وقتی کلی اتفاق پشت هم داشت میافتاد، جرقه ی همه شون چی بود

تو ذهنم باشه که همه چیز از اون اتاق سایت کامپیوتر توی اون دانشکده کوفتی شروع شد

زمستون 93

همه چیز شروع شد و هر وضعیتی که الان من دارم و به هرچیزی که رسیدم و کلی چیزهایی که بهشون نرسیدم همه اش تحت تاثیر یه اتفاق بوده


و هنوز نمی دونم که تا کِی...

.

.

«از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری»

  • الف
نمی دانم شش سالم بود یا نه ولی برادر کوچکترم چند وقت دیگر قرار بود به دنیا بیاید.
یادم هم نیست در کدام خانه مان بودیم یا اصلا چطور بحث به آنجا رسید.
ولی نشسته بودیم روی تخت و مادر گرام داشت ازم می پرسید که دوست دارم اسم «داداشم» چه باشد؟ 
باز هم نمی دانم از کجا انتخاب اسم مان رسید «ابوالفصل» و این اسم توی انتخاب هایمان آمد
اما
یادم هست که پرسیدم «اسم کی ابوالفصل هست؟ کی بوده اصلا؟»
و باز هم یادم هست مادر شروع کرد برایم داستان سقا و ظهر عاشورا را قصه وار تعریف کردن و آرام اشک ریختن و من هم بعد از دقایقی _نمی دانم از اشک مادر یا از اصل قصه_ شروع کردم گریه کردن.
طبیعتا اولین روضه ام نبود و سال ها بزرگ شده ی هیات بودم، که الحمدلله...
اما قطعا اولین باری بود که روضه و واقعه را فهمیدم
و همان بود و همان شد که ابالفضل العباس برایم شد باب الحوائج و گره من به این آستان
روضه های عباس برایم متفاوت تر، علقمه برایم جایی والاتر، روزهای تاسوعا خاص تر شد و از این دست

خدا سلامت بدارد مادرم را که مرا رهای این آستان کرد و حفظ کند پدرم را که مرا برد هیات.
.
.
پدر در دو گوشم سرود این سخن
که ای نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حسین و نعم الامیر

پ.ن:
داستانش هم بماند چه شد که نشد و "سعید" شد نامش... راستی یکبار درست گفت کسی که این سعید ها شیطنت خاصی در چشمانشان هست!
  • الف