در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...
طبقه بندی موضوعی

۱۳ مطلب با موضوع «سحر نوشت» ثبت شده است

با سید قرار گذاشتم، با ترس... بعد از 2 سال!

چند وقتی بود که دنبال فرصت مناسبی بودم تا بشینیم و حرف بزنیم. چند وقتی بود در فکر بودم تا در جشنواره مزخرف کاملا اتفاقی سید را دیدم! از این اتفاقات یک دفعه به شدت بدم می آید... و غیر باورترین جمله در این جور مواقع «اتفاقا چند روزه میخوام باهات تماس بگیرم» هستش، دقیقا جمله ای که من به کار بردم ولی خب از سر حقیقت!


چند هفته ای گذشت تا بالاخره طلسم اش را شکاندم. نمی خواستم 95 تمام بشود و پرونده ی این اتفاق همچنان باز بماند. با سید نشستیم در «اگزیت» و از هر دری گفتیم! به قول خودش پراکنده ترین گپ و گفت مان در این 20 سال بود!
تا اینکه جرات کردم و پرسیدم: «این دو سال چی شد؟ چی به سرمون اومد؟!»

.
.
.

هیچ چیز مثل گذشته نیست. نه من آدم دو سال پیش هستم و نه سید. دو نفر در نقطه متفاوت را ضرب در 2 سال جابجایی بکن تا بفهمی چه مسافت طی شده ای بدست می آید!
ولی حداقل الان کمی حالم بهتر است...



پ.ن:
به خودش گفتم، هیچ وقت نتوانستم خودم را به سرعت تغییراتش برسانم.

  • الف

دوست دارم خسته که شدم پیامک بزنم:
-
ما چرا اینقدر بدبختیم؟

و بعد مثلا جواب بدی: «البلاء للولاء»

 

دوست دارم دیگه خب.

 

  • الف

اصلا کاری به بحث سینمای دینی و غیر دینی سر کلاس ندارم حتی به این مسئله که هیچکاک کارگردان پوزیشن بوده یا اپوزیشن هم کاری ندارم.
با آن صحنه آخر قسمت «ورشکسته» کار دارم که هیچکاک لعنتی بعد از صدبار تعلیق با یک قطره اشک گره نهایی داستان را باز می کند؛
«Thanks God»!
.
.
نشده تا به حال تنها به گریه بیافتی؟ خودت باشی و خدا؟ آنجاست که راه جلوی رویت می گذارند.
تازه ما گریه ای داریم که شاه کلید است!

  • الف

ما از همان هایی هستیم که «در سال 61ام هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده»ایم و البته در سال 1361 نیز همچنان در ذخایر تقدیر بودیم و خب «اکنون دراین دوران جاهلیت ثانی پای به سیاره زمین نهاده»ایم!

محرم که می شود ذکر «یا لیتنا...» می گیریم و یادی از شهدای جنگ و انقلاب که می شود باز هم می گوییم «یا لیتنا...»

منتظریم چون «که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه ی خون توست و انتظار می کشد تا زنجیر از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی».

پنج شنبه ای که گذشت هم بخاطر همان اتفاق تا شب «یا لیتنا...» در دل داشتم.

خنده دار نیست؟!

الان

زمان حال

همین نزدیکی ها

باز هم فقط «یا لیتنا...»؟

.

دیگه این ذکر رو نمیگم!



پ.ن:

حداقل میدونیم برا چی موندیم؟ کار درست رو می کنیم؟ کارمون رو درست میکنیم؟ بدهکاریم ها...

  • الف

- گریه هم مثل باران ضروری است  /  غصه از دل زدودن بهانه +

جواب دادم: راه رفتن، شعر خواندن تا مترو  /  جشنواره عمار بهانه...



پ.ن:

دقیقا نیمه های اول دی ماه هر سال یک اتفاق خوبِ خاص داشته؛

چه آن چهارشنبه چند سال قبل

چه پنج شنبه ی همین اواخر

یا آن سه شنبه خیلی دور

  • الف

بی پرده؛

آخر این اختلاف سن ها کار دست رفاقت هایمان می دهد...





خیلی ب.ن:
اگر می دونستم یه زمانی این پست رو ممکن دوباره بخونی، یه چیزی اش رو اصلاح می کردم...

  • الف

معمولا _خوب یا بد_ پیش نمی آید برای روابطی که دو سر آن دو انسان قرار دارد بشینم و از صفر تا صد را مرور کنم که چه شده تا به حال، مگر بخواهم برای هزاره ای بنویسم یا برای کسی که مثلا بخواهد وبلاگش را گردگیری کند!

اولین داده های دریافتی را تقریبا از وقتی "بهانه های هر روز" را می نوشت یادم هست، که البته اون روزها هنوز "از دیار حبیب" نشده بود! خب برای من که آن موقع [و نه الان!] خوب نمی نوشتم دیدن یک جایی غیر صاد که خوب و کمی متفاوت تر می نوشت جذاب بود. البته دقیق تر بخواهم بگوییم قبل تر از آن چندباری دیدن در برنامه های آن "هفته غریب" را هم باید اضافه کنم.

گذشت تا عکسی دیدم در رازدل ورژن قدیم تر، در باب ول شدگان (شاید هم دل شدگان). همان عکس دو نفره نیم رخ اینور این صورت و اون یکی نیم رخ اون یکی صورت؛ یکی شان یک سید دوست داشتنی (الان غیرقابل دسترس!) و یکی هم همین حاج امیرحسین. حالا بعضا کامنت هم می گذاشتم و گاهی هم جوابی می گرفتم. جلوتر هم در جلسات حاجی بعضا در کنار اون ستون اولی سمت چپ محور با چفیه آن موقع خاص اش می نشست! گاها در گعده های احوالپرسی بعد جلسه هم سلام علیکی رد و بدل می شد! 

دوباره گذشت و ازدواج و آخرای نیمه عمر "از دیار حبیب"... یادم نیست که گرا دادم من فلانی ام یا نه... ولی ارتباطات کم شد. کم شد تا درگیری ما با شبکه های اجتماعی (علیه ما علیه)! کم و بیش ارتباط قوت می گرفت اما دورادور... تا رسید به رضوان 92 و مسیر برگشت و بعد هم قرارهای کلپچ و الخ!

  • الف

...وَکُنْ لى عَلَى الاْعْداَّءِ ناصِراً وَعَلَى الْمَخازى وَالْعُیُوبِ ساتِراً وَمِنَ الْبَلاَّءِ و اقِیاً
...و مرا در پیروزى بر دشمنان یارى کنى و رسوائیها و عیوبم را بپوشانى و از بلا محافظتم کنى

وَعَنِ الْمَعاصى عاصِماً بِرَاءْفَتِکَ وَرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ
و از گناهان نگاهم دارى به مهر و رحمتت اى مهربانترین مهربانان


مناجات شاکین

  • الف

الان _که ساعت 3 صبح هست_ تا از فاکتورسازی فارغ شدم. یعنی من که اینقدر خلاقم دیگه ذهنم خالی شده بود که بجز این همه اقلامی که گرفتیم(!) دیگه چی می تونیم بخریم! اینقدر حجمش زیاد بود...

بعد یه سری غر غر هم میخواستم بکنم دیگه اینقدر خسته ام بیخیال شدم!

  • الف

شاید مسیر جلوی کلاسهای مدرسه سولدی را ۸۰-۹۰ بار رفتیم اومدیم٬ از نیمه شب تا ۴ صبح!

از کجاها حرف زدیم و به کجاها رسیدیم. در بین حرفها چقدرشون برام نقاط روشنی بود که انگار سالهاست قبولشون دارم. از این حرفها که موقع شنیدنشون تند تند سر تکون میدی و «احسنت» میگی!

اما از یه جایی به بعد اصلا تایید یا رد حرفهات تو ذهنم نبود فقط و فقط داشتم فکر میکردم که چقدر از تو علاقه در دلم هست٬ چقدر...

.

« خَیْرُ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ کَانَ مَأْلَفَةً لِلْمُؤْمِنِینَ، وَ لَا خَیْرَ فِیمَنْ لَا یَأْلَفُ وَ لَا یُؤْلَف »

.

کثر الله امثالک برادر مهربان


  • الف