در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...
طبقه بندی موضوعی

۳۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رفیق» ثبت شده است

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

.

.

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی

 


 

  • الف

بی پرده؛

آخر این اختلاف سن ها کار دست رفاقت هایمان می دهد...





خیلی ب.ن:
اگر می دونستم یه زمانی این پست رو ممکن دوباره بخونی، یه چیزی اش رو اصلاح می کردم...

  • الف

- کاش کمی صبر می کردی 

- صبر اینجا کاربرد نداشت، صبر کردن رو بلدم، اتفاقا صبرم هم خوبه

- درنگ، شاید یه ذره درنگ می کردی خوب بود

- نه! درنگ هم نبود!

- پس چی؟

-مکث... باید چند ثانیه مکث می کردم، یک نگاه... بعد می رفتم...




بی ربط:

الا ای ساقی صهبای رحمت

بیایم یک شبه جمعه زیارت

  • الف

معمولا _خوب یا بد_ پیش نمی آید برای روابطی که دو سر آن دو انسان قرار دارد بشینم و از صفر تا صد را مرور کنم که چه شده تا به حال، مگر بخواهم برای هزاره ای بنویسم یا برای کسی که مثلا بخواهد وبلاگش را گردگیری کند!

اولین داده های دریافتی را تقریبا از وقتی "بهانه های هر روز" را می نوشت یادم هست، که البته اون روزها هنوز "از دیار حبیب" نشده بود! خب برای من که آن موقع [و نه الان!] خوب نمی نوشتم دیدن یک جایی غیر صاد که خوب و کمی متفاوت تر می نوشت جذاب بود. البته دقیق تر بخواهم بگوییم قبل تر از آن چندباری دیدن در برنامه های آن "هفته غریب" را هم باید اضافه کنم.

گذشت تا عکسی دیدم در رازدل ورژن قدیم تر، در باب ول شدگان (شاید هم دل شدگان). همان عکس دو نفره نیم رخ اینور این صورت و اون یکی نیم رخ اون یکی صورت؛ یکی شان یک سید دوست داشتنی (الان غیرقابل دسترس!) و یکی هم همین حاج امیرحسین. حالا بعضا کامنت هم می گذاشتم و گاهی هم جوابی می گرفتم. جلوتر هم در جلسات حاجی بعضا در کنار اون ستون اولی سمت چپ محور با چفیه آن موقع خاص اش می نشست! گاها در گعده های احوالپرسی بعد جلسه هم سلام علیکی رد و بدل می شد! 

دوباره گذشت و ازدواج و آخرای نیمه عمر "از دیار حبیب"... یادم نیست که گرا دادم من فلانی ام یا نه... ولی ارتباطات کم شد. کم شد تا درگیری ما با شبکه های اجتماعی (علیه ما علیه)! کم و بیش ارتباط قوت می گرفت اما دورادور... تا رسید به رضوان 92 و مسیر برگشت و بعد هم قرارهای کلپچ و الخ!

  • الف
«نوشته ای "دوی او" ، یعنی "دوی من". اولا من دو نمی آیم. ثانیا هم ندارد... اهل دو آمدن هم نیستم. دو آمدن یعنی کار دروغی کردن. من اهلش نبوده و نیستم. همه ی بچه محل ها می دانند. این را هم بگویم: کم چیزهایی هستند که دروغی نباشند. رفیق... دروغی اش را داریم؛ زیاد... دین و مذهب... دروغی اش را داریم؛ زیاد... همین قصه که می نویسی... دروغی اش را داریم. زن... دروغی اش را داریم. البته این یکی را ما نداریم. حتی دروغی اش را.»

منِ او.ص 65   
  • الف

«چه کسی فکر می کرد یک لقب ساده زندگی کسی را از این رو به آن رو کند.ناصر هیچ وقت از شر این القاب خلاص نشد... اگر آن موقع دندان طمعش را می کشید و خانه را می فروخت ،شاید برای همیشه از شر آن لقب خلاص می شد. اما نفروخت و لقب رویش ماند.»

ناصر ارمنی.ص 105



  • الف

به هوای امتحان بی هوا از خواب بیدار شدم. وسط اتاق لای برگه ها خوابم برده بود... برگه ها رو بالا و پایین می کنم یه ذره اما آخرش از کنار بالشت "منِ او" رو بر میدارم و بازش میکنم.

ببین! دیروز اینقدر تو دفتر گفتی و منم بهت برگشتم و گفتم: «ببین کاری میکنی بشینم شب امتحان بخونمش!» ، همین هم شد! اصلا دیدی حس حال آدم برای خیلی کارهای متفرقه همین شب امتحان میاد؟

از ادامه ی دیشب می خونم:

- «هیچ سری به خودش، به تنِ خودش نگاه نمی کنه. همیشه به رفیقش، به تن رفیقش نگاه می کنه. این اول لوطی گریه!»

.

.

- «رفاقت، گودی و غیر گودی بر نمیداره!»

.

.

- «نا لوطی!»


سر صبحانه نمی دونم از کجا بحث خاطرات بابام میرسه به اوایل انقلاب و قبل انقلاب، چرا اتفاقا الان یادم افتاد! از یه چیز خیلی خنده دار!

- «خونه خاله ام اینا سر مرتضوی-صاحب الزمان (عج) بود. یه ظهری حدود آبان [1357] بود یهو صدای 10-20 تا موتوری شنیدم، داد میزدن تظاهرات، تظاهرات. اومدم لب بالکن و داشتم نگاه میکردم... یهو دیدم ااا این همون لات محله صاحب الزمان هستش با نوچه هاش... یه میوه فروشی نبش کوچه روبرویی بود. یه عکس قاب شده و بزرگ شاه بود. رفت اون رو برداشت و کوبید وسط خیابون و لگدش کرد و بلند داد زد بگو مرگ بر شاه!»

- «نچ نچ نفس امام ببین باهاشون چیکار کرده بود...» 

- اره، اتفاقا بعد انقلاب هم خیلی آروم شده بود. اصلا یه آدم دیگه ولی هنوز مشتی و لوطی بود... بعد مجروحیت یه بار رفته بودم مغازه اصغر قمی، رفیق رحیم قاسمی؛ همون که حسینیه خ کمیل رو ساخته... اون بنده خدا هم اونجا بود. اصغر رو که یادته؟ همون که میرفتی از مغازه اش بازی های پلی استیشن میگرفتی!»

- اوهوم

- «رفتم و بعد از کلی حال و احوال شروع کرد که حاجی ما هر چی داریم از شماهاست و خیلی شجاعید رفتید جنگ و الخ... منم بهش خندیدم و گفتم اتفاقا ماها هرچی داریم از امثال شماهاست. یکه خورد. خاطره اون روز تو بالکن رو براش تعریف کردم... هرچی بیشتر میگفتم بیشتر گریه می کرد و شرمنده می شد. خیلی مشتی بود.»

.

حرفش که تموم میشه ناخودآگاه لبخند میزنم و توی دلم میگم؛ لوطی، مشتی، انقلاب، خ صاحب الزمان، مسجد قندی، حاج فتاح...




همه این ها اتفاقی است؟!

این همه اتفاق خوب برای یه سه شنبه؟!



پ.ن:

برای تو که داری میپرسی از خودت؛

نه نخوندم! یه بار "منِ او" رو تا ص 300 خوندم وب به دلیلی ول کردم. الان از اول می خونم! پس در نتیجه "بیوتن" رو هم نخوندم! اصلا هم عجیب نیست!

  • الف

جملات زیر بازخورد (ری اکشن) یک جمع خاص نسبت به یک متن جدی و توصیه ای است؛


   - .....

  - سلام، کلیت حرفت رو فهمیدم... ولی جزئیاتش رو نه! جملاتت سر و ته نداره چرا؟

   - (هنوز ندیده!)

   - خرج داره!

 - سلام ، ممنون که گفتی. ولی چرا "....." ،مگه دانشگاه امام صادقه (ع) هست؟!        :)

   - (.....)

   - یا علی/کی رفتی خواستگاری نامرد به ما نگفتی؟

   - ها ها

   - رفتی خواستگاری؟!

   - آورین، حالا مشکل اون بنده خدا چی بوده؟

  • الف

.

سه شنبه این دلم باز غم گرفته

تـمـام آسمـان مـاتم گـرفتــه

هوای دل اگر چه نیمه ابری ست

ولـی رگـبار هـم نم نم گـرفتـه

.

  • الف


...

یک عمر دویدند و به جایی نرسیدند

آنان که به دستت نسپردند عنان را


بر عکس تو می گریم اگر با تو نباشم

تا خیس کنم حداقل نقش جهان را !

  • الف