در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...
طبقه بندی موضوعی

.

سه شنبه ها همین است

در طول زمان جریان دارد و محدوده جغرافیا و بعد مکان محدودش نمی کند!

مهم نیست کجا باشی

همه جا سه شنبه ها همانطور که باید سپری می شود!

.

.

  • الف

.

.

بدتر از این هم می شود؟ اینکه توانایی انجام کاری را نداشته باشی؟ اینکه بجای چند سال فرصت، اتفاقات درست در زمانی بیافتد که چند هزار کیلومتر دور از جایی هستی که باید باشی! ولی اصلا فکر کن... آدم توانایی ای دارد؟ در مقابل آنچه خواست او باشد، کاری می شود کرد؟ شاید این را هم نشانه کرده برای تو یا شاید هم دارد امتحانت می کند... اینکه آنجایی که باید نباشی و فکر کنی اگر بودم... اگر بودی هم همانی می شد که باید!

 

پ.ن:

رفیقی بعد از اه و ناله پیام داده بود: «بچه کربلای پنج رو چه به فیفث اونیوی منهتن...»، حق گفته بود... جمع و جور کن خودت رو!

  • الف

.

.

.

.

پ.ن:

«قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ کانَ أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکِینَ»  |  روم/۴۲

  • الف

چهارشنبه است | طبیعتا بعد از یک | سه شنبه | اعصاب خرد کن

بیدار شده ام | یادم می افتد که فردا باید بروم | کارها اما بیشتر از روزهای عادی درهم و گره خورده شده اند | بیرون می زنم | به سمت «کمیل» و آنطرف ها

برنامه اول مادربزرگ ها | به نوبت سر میزنم | اول کوچه صادق پور - کمیل و بعد هم خوشیاران - کنار نواب | خودم ناراحتم از این دیدارهای کوتاه | اما خوشحال، من به دلایل خودم آنها هم به شوق دیدار «مغز بادام» | نوه شیرینی های خودش را دارد! | قبل سفرها حتما به دیدار می روم | باید بروم

این وسط هم رفته ام داروخونه | آخرش هم دندان ام به سرانجام نرسید | با پانسمان و «ادویل» باید چند روزی را سر کرد

میرسم حوزه | دفتر «نقد» | امید ایستاده | کنار تخته | سردبیر سابق نشسته | پرونده منافقین دارد به سر انجامش می رسد | به هوای اینکه شب دوباره امید را می بینیم، می روم سر کلاس | اما شاید باید بیشتر منتظر می ماندم | امید باید «خبر»ی برایم داشته باشد

آخرای ترم هست | ارائه «سلبریتی ها» | دیدن استاد، همین قدرش هم کفایت است | اضافه کن ارائه قابل قبول علی و ابی را | زیاد وقت نیست | باید بروم | دم در «حسین» را می بینم | در آرامش قبل طوفان اش است | حرف می زنیم | از جنس همان 6-7 ماه پیش ها | اما باید بروم | بیرون دم در | علیرضا بی هوا و خندان | می پرد و یکدفعه سلفی ای می گیرد و می رود!

سعید اصرار کرده | سجاد را از سر کلاس «دهباشی» بیرون کشیده | به بهانه تولد برده ما را «ریرا» | دم در آن یکی سعید را می بینم | با یک پسر 20 ساله لاغر | شوخی جدی معرفی اش می کند و می گوید: «فلانی نئومارکسیستی است برای خودش ها!» | از سادگی و البته بلاهت شان ریز می خندم | خود مارکس هم در گور خنده ای کرده به نظرم | هیچوقت فضاهایشان را دوست نداشتم | «فلت وایت» را خورده-نخورده خداحافظی می کنم | باید بروم

برای امید برمیگردم حوزه | اما رفته | بدون خداحافظی؟ حیف... | دوباره میروم طبقه 4 | حسین را میخواستم ببینم، نصفه ماند حرف ها | ولی با همه گپ کوچکی باید بزنی | به دلیل همین نیش و کنایه هاست که جزئیات زندگی را بیشتر پیش خودم نگه می دارم | کنار میز تدوین «سید مرتضی» نشسته ایم، کنار پنجره | از داستایوفسکی می گوید | راست می گوید | مگر می شود توصیفاتش را خواند و در تصورات آن ها زندگی نکرد؟ | باید بروم | دم رفتنی می گوید خبر نگیر! | سفر شیرین تر می شود | مسخره اش می کنم | اما اگه راست بگه چی؟ | باید برم

ساعت 9:30 | هنوز 3 جای دیگه مانده | تو خودت حساب کتاب کن! | «علی» را سر کوچه البرز سوار میکنم | این بخش شب از آن هایی است که نمی شود همین طور «Skip» کرد | حتی کوتاه در حد یه آب طالبی | پلیس گیر داده که اینجا پارک نکن | بی منطق است جدا | من هم بی حوصله | می گم «اگه دوست داشتی بنویس جناب» | آب طالبی ها را می گیرم | ننوشته به گمونم | علی را دم خوابگاه پیاده می کنم | خداحافظی | باید برم | اما این آخره امشب هستش؟

محسن بنده خدا صبح ها ساعت 5 میزند بیرون | منتظر من مانده | خوابش برده | بالاخره می آید | یه پا همدان | یه سر سربازی | باقی اش هزارتا سودا | امیرحسین رو دیده بودم چه میکشد دورادور | محسن هم همان، کم و بیش | دیر شده

باید برم | 11 شده و مهدی همچنان منتظر | بی تعارفیم | رفتم بالا دیدم به زور بساط شام پهن کرده اند | چند قاشق لوبیا پلو و چند برگ ریحون | سر شام خانم اش رک بحثی را مطرح می کند | برای من کمی تکراری است | البته نه با این حجم از تاکید! | دیوار هم باشد به فکر فرو می رود | شاید واقعا همین طور بشود | اما خب خیلی دیر شده و باید برم

آسانسور | حیاط | تا سر کوچه | دست روی جیبم که میزنم میفهمم کلید ماشین روی میز جا مانده | ته کوچه | حیاط و انتظار | سر جمع 30 ثانیه می شود | سر و ته می کنم و خداحافظی | همه اش 30 ثانیه تاخیر شد | 30 ثانیه را مگه کجای زندگی میشه جا کرد؟

بیش از چیزی که فکر می کردم ذهنم درگیر شده | امید یادش رفته بود که | باید برم | و بعدش هم جواب داده که | امشب خیلی دیر شده بود | فردا تا قبل ظهر | ان‌شاءالله | حواس اش هست که باید برم؟ | گوشی رو میذارم روی صندلی شاگرد | «آ یو ایکس» را میزنم به گوشی | بلند بلند چیزی گوش میکنم | شیخ فصل ا... | ذهنم هنوز مشغول است | «باکری» را رد می کنم | دل خوشی از «آزادگان» ندارم | زیادی دل باز است! | صدا بلند است | پنجره ها بالا | دست هایم روی فرمان | چشم هایم هم روبرو | اما نمی بینم | باید برم | 

چشمام نمی بینه | طبیعتا صدا هم نمی شنوم | 100 متر مانده ترمز میزنم | خیلی محکم | 10 متر مانده می ایستد | 10 متر مانده به 206ی که داخل صندوق لکسوس مشکی رفته و لکسوسی که توی صندلی شاگرد 405 جلویی اش نشسته و 206 بعدی ای که تنها و جدای از بقیه صندوق عقب اش را رسانده به پشت راننده اش | هاچبک واقعی! | 30 ثانیه از حادثه نمی گذرد...
باید برم | اما ناخودآگاه ماشین را کنار میزنم | سریع بالا سر ماشین ها میرسم | راننده 206 جلویی خودش را بیرون کشیده | جفت پاها شکسته، داغون | در عقب ماشین اش را باز می کنم | کیف چرمی بزرگش را بر میدارم | زیر سرش را کمی بلند میکنم | پاهایش را که تکان می خورد هوار می زند | یکی آمده کمک | «فقط بالا سر این وایستا تکون نده خودش رو...» | 30 ثانیه ای می شود که جفت پاهایش اصطلاحا قلم شده!
کت و شلواری ست و ریش دارد | راننده 405 | شوک شده ولی آسیبی ندیده | بیرون که می آید بی اختیار سیگاری روشن می کند...
باید برم |
اما دوتا جوون چند سال بزرگتر، نیمه هوشیارند | خودشان از لکسوس پیاده می شوند | واضحا از عروسی بر میگردند | اگر یک عکس دیگر هم می گرفتند | یا دوتا بوق بیشتر می زدند | شاید 30 ثانیه ای طول می کشید | واضح تر اینکه برادری که سمت شاگرد نشسته کمربند نبسته | دماغش به احتمال زیاد شکسته | برادر بعدی از شوک که در می آید راننده 405 را مورد الفاظ محبت آمیز خود قرار می دهد! | شاید فکر کرده مقصر است | شاید هم باشد! | «من چیزی نمی دیدم» | همه اش می گه «وای ماشین» | حالش اگه به جا بود | سه چهارتا درشت بارش می کردم | به زور داد آرومش می کنم | می شونمش تا اگه گردنش ضربه خورده باشه بدتر نشه | روی پا بند نیست...
ماشین آخری را هم | مردم | رسیده اند و 30 ثانیه ای هست که پیاده اش کرده اند | پشت تلفن اصول دین می پرسد بزرگوار 110 | تحمل دوتا از آنها در یک شب واقعا نشدنی است | با تاخیر می رسند | کم کم | باید برم | پلیس از تصادف می پرسد | میگم که: «من چیزی نمی دیدم» | بیخیال من می شود
آنطرف اتوبان زنی حدودا 60 ساله سراسیمه به سمت وسط اتوبان می آید | همه هُل می کنند | مادر آن دو برادر | پدرشان 206 سفید را پارک می کند | وسط اتوبان را می گیرد و می آید | هر چه دکتر اورژانس و پلیس می گویند که حالشان خوب است | قبول نمی کنند | «مادر است دیگر...» | باید برم | یک ساعتی هم از نیمه شب گذشته | آمده بالای نرده ها | تا بیاید اینور | قطعا از روی نرده ها میافتد | باید برم | بیخیال بشو نیست | شوهرش هم توان رانندگی ندارد | از روی نرده های میپرم | به زور از اتوبان ردشان می کنم | سوییچ را می گیرم | 5-6 دقیقه ای تا پل راه است | می رسیم آنطرف اتوبان | پارک می کنم و کلید را به پدرشان می دهم | باید برم | سوار ماشین می شوم | حالا 30 ثانیه ای هست که رفته ام...

دست روی جیب ام می گذارم | کلید ها سرجایش است... | خداحافظی سر و ته | رد کردن «باکری» | «آزادگان» را دوست ندارم... | دوباره پشت فرمون هستم | نزدیک خونه | به همه اتفاقات روز شک می کنم | فقط می دونم که باید برم | گوشی را در میاورم | علی همیشه در دسترس است | می دونستم آخرین بار امشب نبود | 7-8 دقیقه صوت توی تلگرام براش پُر میکنم | شاید واقعا هنوز هم همون صبح است | من هم پشت لپ تاپ...

رسیده ام خونه | فقط بابا بیداره | نمی دونم چرا | ولی اونقدر درگیر گوشی هست | که نه صدای باز و بسته کردن در رو می شنود | نه صدای آب خوردنم توی آشپزخونه رو | ساعت از 2 گذشته | باید برم | اما | قایمکی نگاهش می کنم | دوست دارم بشینم با آب و تاپ تعریف کنم برایش | نه همه روز رو | همین چند ساعت را | ساعت اما از 2 رد شده | یعنی الان 5شنبه شده | 5شنبه 5 مرداد | مرداد، ماه 5ام | یعنی امروز 5/5 رسیده؟! | بیخیال می شوم... | 5/5 شده دقیقا همین ساعت ها...

.

همین ساعت ها بوده | 67/5/5 | آرپی چی «اکبر کوهی» را که درهم می پیچد | پوکه گداخته اش را می رساند به پای راست پدر | کارش که با راستی تمام می شود | سرکی هم به مفصل زانوی چپ می کشد | تا رسیدن به پشت خط | بابا چندباری جا می ماند... | باید می رفت

.

الان 5 ام است | دور دور نگاهش می کنم | باید بروم | بی اختیار لپ تاپ را باز می کنم | نوشتن را از حرف زدن بیشتر دوس دارم | چشم ام به دستم می افتد | هنوز خونی است | آبی به دست و صورتم می زنم | بی اراده از بین «Tab» های باز چند ماهه | اینجا را می آورم | تمام حس این طور است که باید بنویسم | قبل از رفتن باید بنویسم

شاید بعدا باورم شد... |




پ.ن 1:  بنا نداشتم بنویسم، چون اینجا به خاطر تنبلی من همچنان «آندر کانستراکشن» است... ولی مگه این روزها عادی است؟ این نوشته بی اراده هم همین طور...

پ.ن 2:  کلی چیزهای قدیمی و «قبل نوشت» هست که در حال انتظار هستند، بعدا منتشر می شود حالا تاریخش بخورد قبل این یادداشت، چه غصه ای است؟!

پ.ن 3: قبلا هم گفته ام، لحن نوشته های اینجا عمدا بی حساب و کتاب است، مخلوط و بی دغدغه، حتی اگر اشکال داشته باشد... همین طور این یادداشت. این یک یادداشت عادی نیست. شاید حتی نوشتن شان هم بعدا به نظرم درست نیاید. اما فعلا هست. بلندترین نوشته اینجاست، شاید هم بلندترین بماند... نمی دانم | فعلا باید بروم

پ.ن 4: این نوشته بی تگ ترین، بی کتگوری ترین و بی عنوان ترین یادداشت اینجاست.

پ.ن 5:  حسین نمی رسد اینجا را بخواند ولی اگه این نوشته را می دید، حداقل «رِیت»اش را بالای 18 سال رد می کرد!

  • الف

با سید قرار گذاشتم، با ترس... بعد از 2 سال!

چند وقتی بود که دنبال فرصت مناسبی بودم تا بشینیم و حرف بزنیم. چند وقتی بود در فکر بودم تا در جشنواره مزخرف کاملا اتفاقی سید را دیدم! از این اتفاقات یک دفعه به شدت بدم می آید... و غیر باورترین جمله در این جور مواقع «اتفاقا چند روزه میخوام باهات تماس بگیرم» هستش، دقیقا جمله ای که من به کار بردم ولی خب از سر حقیقت!


چند هفته ای گذشت تا بالاخره طلسم اش را شکاندم. نمی خواستم 95 تمام بشود و پرونده ی این اتفاق همچنان باز بماند. با سید نشستیم در «اگزیت» و از هر دری گفتیم! به قول خودش پراکنده ترین گپ و گفت مان در این 20 سال بود!
تا اینکه جرات کردم و پرسیدم: «این دو سال چی شد؟ چی به سرمون اومد؟!»

.
.
.

هیچ چیز مثل گذشته نیست. نه من آدم دو سال پیش هستم و نه سید. دو نفر در نقطه متفاوت را ضرب در 2 سال جابجایی بکن تا بفهمی چه مسافت طی شده ای بدست می آید!
ولی حداقل الان کمی حالم بهتر است...



پ.ن:
به خودش گفتم، هیچ وقت نتوانستم خودم را به سرعت تغییراتش برسانم.

  • الف

روزهای خوبی بود، جمع خوبی بود و کارهای خوبی شد...

از آن اتفاقاتی که تا سال های سال فکرش را هم نمی کردم به سمت اش بروم ولی مثل اینکه روال این سالها اتفاق افتادن پدیده های دور از ذهن است!


و حالا هم باید خداخافظی کنم و یک تشکر ویژه از محمدرضا رضاپور عزیز که همچنان بعد رفتن مشتاق ماندن من است! ممنون

  • الف

- چریکا زیاد عمر نمی کنن...

- چرا آدم باید زیاد عمر کنه وقتی که حالش خوب نیست؟ ماها حالمون خوب نیست امیر...


«سیانور» - بهروز شعیبی

  • الف

- بهارها که این چند ساله حال و هوای نوشتن نبوده! بیشتر فاز گذر داشته...

- تابستان بنا به زیرسازی اینجا شد! چند دوستی آمدند و وسط کار قال مان گذاشتند یا وعده کرده بودند و عمل نکردند...

(ب.ن: آخرین روزهای اسفند قرار شد آقا سید موسوی این لطف را در حق ام بکند! ممنون)

- پاییز اما عجیب بود. آنچنان که سرعت ام برای رسیدن به خودم هم کافی نبود! در هیاهوی اتفاقات و تجربیاتی خوب، بد و عجیب!

- زمستان هم که همچنان جاری است... و این جا را به روز کردم دیگر...




پ.ن:
اگر بودم در این مدت، حرف برای زدن و اتفاق برای نوشتن زیاد بود. از پیچک در بهار گرفته تا رمانتیسیسم و رابطه اش با زوایای وجودی خودم. از آخرین خرداد پر حادثه تا تجربه نقد نویسی و حضور در یک ژورنال تخصصی، آن هم من! از داکیو درام نویسی برا جشن هنر شیراز تا ایده فیلم نامه ای که ساخته شد! از فهم ابعاد متفاوتِ شناخت شخصیت آدم ها تا رسیدن به سطح جدیدی از روابط اجتماعی. از حس خوب بقل کردن علی کوچولو تا حس دلتنگی سربازی رفتن امید. از خستگی ها و خسنگی ها و خستگی ها. از سه شنبه ها...
و از تحویل و تمام کردن خیلی کارها برای ادامه ای متفاوت...

شاید همان بهتر که نبودم!

  • الف

94 واقعا سخت بود. حق داشتم که «امتحان های سخت» را برایش انتخاب کنم. بعد «کوبیدن میخ ها» طبیعتا باید پای نتیجه شان بایستی!

تمامی فراز و نشیب های که الان لحظه ای از ذهنم عبورشان دادم و حتی توان اشاره به آن ها را ندارم.

و باز یادآوری اینکه همیشه در حال امتحانیم و از این حیث شاید 94 هیچ وقت تمام نشود...


اما مثل رویه دوست داشتنی آقا که در بحران و اتفاقات که همه انتظار اسم خاصی را مثلا برای سال بخصوصی می کشند، می آید و کلا فضای چیز دیگری را مطرح می کند، دوست دارم امسال را برای خودم «کتاب و کتابخوانی، رشد و شکوفایی» بگذارم!


باشد که رستگار شویم
دعا کنید

  • الف
بینوایان تقریبا 1600 صفحه است.
بسیار ترسناک تر از آن که بشود سمت اش رفت، ولی واقعا 16 ساعته تمام می شود!
با یک سری حس خوب و کلی حرفی که می شود راجع به آن زد و تیک خوردن یک رمان مهم از چیزهایی که باید باید بخوانی، شاید از بهترین هایش!

من هم اول باورم نمیشد ولی شد!





پ.ن:
دوست دارم آنطرف را دوباره زنده کنم، میدانم هدف اولیه را ندارد ولی... بکنم؟
  • الف