در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...
طبقه بندی موضوعی

فکر کنم بچه‌گی رو همون موقعی از دست دادیم که دیگه شهریورها _حالا چه قبل و یا چه بعد تولدم_ نرفتیم نطنز و توی اون خونه ای که عمه ها و عموها و بابا نصف کودکی شون رو گذروندن، چند روزی نموندیم.

همون خونه با باغچه ی کوچیک حیاطش که وقتی من بچه بودم شبیه یه باغ می موند و سبزی و «پیاز ناقه» و هر چیزی که برای غذا میخواستیم تازه تازه توش پیدا می شد.

همون که آشپزخونه اش سه تا پله از حیاط میخورد و می رفت پایین. همون خونه ای که عشق مون خوابیدن روی سقف اش زیر آسمون کویر بود و وقتی که غرق بی نهایت ستاره ی توی آسمون ها بودی نمی فهمیدی که کی خوابت برده یا اگه بعد از سر و صدای نماز بزرگترها بیدار نمی شدی و تا طلوع صبر میکردی احتمالا کل خواب دیشب زهر مارت می شد چون که آفتاب مستقیم میخورد تو صورتت!

بچه‌گی رو همون موقع تموم کردیم که وقتی صبحونه خورده و نخورده با بقیه نوه ها و نتیجه ها میخواستیم تا «پاچنار» بدو بدو مسابقه بدیم، «آقاجون» دستم رو میگرفت و همون توصیه همیشگی رو می کرد:

«آقاجون فقط از انارهایی که شاخه هاش از دیوار باغ بقیه اومده بیرون بخورید ها...»

با اینکه خودشون کلی باغ داشتن یا اینکه همه اکثرا اونجا فامیل بودن و اگه آقاجون میخواست کل بار باغ‌شون رو میاوردن و توی حیاط ما خالی می کردن، قصد داشت یه چیزی یادمون بده... من توی اون جمع نه کوچیک ترین بودم و نه بزرگترین ولی اونوقت ها نمیدونستم چرا من رو کنار می کشید و بهم می گفت.


بچه‌گی مون همون موقع تموم شد؛

«چشم آقاجون» رو میگفتم و میرفتم دنبال بقیه و شروع می کردیم انار چیدن از باغ های بعد مسجد و «میرآب» و تا از کنار اون هفت تا چناری که به طرز عجیبی از یه ریشه در اومده بودن _و طبیعتا اسم همه مون روی تنه شون حک شده بود_ بگذریم و به چشمه‌ی پاچنار برسیم، فکر کنم چند کیلویی انار ترش جمع کرده بودیم، به زور میشکوندیم شون و توی «آب تگری» چشمه میذاشتیم تا حسابی خنک بشه و اینقدر بخوریم تا دل‌مون یه ذره درد بگیره و بعد میرفتیم به توصیه ی «علی خُلو» نفری یه انار سفید شیرین میخوردیم تا همه چی رو توی شکم مون بالانس کنه.

همونجا

همون موقع که دیگه نکردیم این کارها رو، همون موقع بچه‌گی ام تموم شد.

چند قدم اونور تر از پاچنار

کنار چشمه ای که از زیر دیوار کاهگلی باغ بیرون میومد

همونجا...


میدونم شاید «این حرف برات(م) زوده» ولی دوست دارم مثل آخر عمر هایدگر همه چیز رو جمع کنم و بیخیال برم همانجا بمونم... تا انتها.

  • الف

"افسردگی، از عوارض جانبی سرطان نیست
بلکه یکی از عوارض جانبی مرگه..."

  • الف

"- ... «چیز مهمی نیست»؟ معلومه داری دروغ میگی. چی شده؟

+ ...

- از قبل بهم گفته بودی که سرطان مرحله چهارم دارم، دیگه بدتر از اون چی میتونه باشه؟

+ امید... امید الکی."



ب.ن:

کنار امید، باهم بالا سر مزاری وایستادیم که... 

یادآوری اینکه 40 روز گذشته هم سخته

شب بهم پیام میده که «لعنت خدا به این سه شنبه ها»

  • الف

در طول این بیست و چند سال زندگی ام
شاید این روزها ندانم ترین حالت را دارم...


یعنی نمی دونم چه می کنم، چه می خواهم، چه باید بکنم، چه باید بخواهم و...


روزهای سختی است.

دعایی اگر کردید خیر است

  • الف
میگن یه افسانه ی ژاپنی هست که می گه؛
اگه شب خوابت نمی بره احتمالا بخاطر اینه که توی خواب یکی دیگه بیداری!


پ.ن:
تو شب ها خوابت می بره؟
  • الف

دنبال مقصر نیستم

میدونم که نیستم، چون که اصلا هیچ وقت اینجا رو نمی خونی که بفهمی در نظرم مقصر کیه

ولی میگم که یاد خودم بمونه که دنبال مقصر نیستم

.

اصلا چه فایده ای داره؟

پیدا کردن یه کسی یا یه چیزی که همه چی رو بندازی گردنش فقط برای نمایش عمومی خوبه، وقتی خودت تنها نشستی و داری توی خودت با خودت حرف میزنی، میفهمی که واقعیت چیز دیگه ای هست...

برای همین دنبال مقصر نیستم!

اما این رو اینجا میگم، برای خودم 

که یادم باشه همه چیز از کجا اینجوری شد

وقتی کلی اتفاق پشت هم داشت میافتاد، جرقه ی همه شون چی بود

تو ذهنم باشه که همه چیز از اون اتاق سایت کامپیوتر توی اون دانشکده کوفتی شروع شد

پاییز 93

همه چیز شروع شد و هر وضعیتی که الان من دارم و به هرچیزی که رسیدم و کلی چیزهایی که بهشون نرسیدم همه اش تحت تاثیر یه اتفاق بوده


و هنوز نمی دونم که تا کِی...

.

.

«از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری»

  • الف
نمی دانم شش سالم بود یا نه ولی برادر کوچکترم چند وقت دیگر قرار بود به دنیا بیاید.
یادم هم نیست در کدام خانه مان بودیم یا اصلا چطور بحث به آنجا رسید.
ولی نشسته بودیم روی تخت و مادر گرام داشت ازم می پرسید که دوست دارم اسم «داداشم» چه باشد؟ 
باز هم نمی دانم از کجا انتخاب اسم مان رسید «ابوالفصل» و این اسم توی انتخاب هایمان آمد
اما
یادم هست که پرسیدم «اسم کی ابوالفصل هست؟ کی بوده اصلا؟»
و باز هم یادم هست مادر شروع کرد برایم داستان سقا و ظهر عاشورا را قصه وار تعریف کردن و آرام اشک ریختن و من هم بعد از دقایقی _نمی دانم از اشک مادر یا از اصل قصه_ شروع کردم گریه کردن.
طبیعتا اولین روضه ام نبود و سال ها بزرگ شده ی هیات بودم، که الحمدلله...
اما قطعا اولین باری بود که روضه و واقعه را فهمیدم
و همان بود و همان شد که ابالفضل العباس برایم شد باب الحوائج و گره من به این آستان
روضه های عباس برایم متفاوت تر، علقمه برایم جایی والاتر، روزهای تاسوعا خاص تر شد و از این دست

خدا سلامت بدارد مادرم را که مرا رهای این آستان کرد و حفظ کند پدرم را که مرا برد هیات.
.
.
پدر در دو گوشم سرود این سخن
که ای نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حسین و نعم الامیر

پ.ن:
داستانش هم بماند چه شد که نشد و "سعید" شد نامش... راستی یکبار درست گفت کسی که این سعید ها شیطنت خاصی در چشمانشان هست!
  • الف

.

سه شنبه ها همین است

در طول زمان جریان دارد و محدوده جغرافیا و بعد مکان محدودش نمی کند!

مهم نیست کجا باشی

همه جا سه شنبه ها همانطور که باید سپری می شود!

.

.

  • الف

.

.

بدتر از این هم می شود؟ اینکه توانایی انجام کاری را نداشته باشی؟ اینکه بجای چند سال فرصت، اتفاقات درست در زمانی بیافتد که چند هزار کیلومتر دور از جایی هستی که باید باشی! ولی اصلا فکر کن... آدم توانایی ای دارد؟ در مقابل آنچه خواست او باشد، کاری می شود کرد؟ شاید این را هم نشانه کرده برای تو یا شاید هم دارد امتحانت می کند... اینکه آنجایی که باید نباشی و فکر کنی اگر بودم... اگر بودی هم همانی می شد که باید!

 

پ.ن:

رفیقی بعد از اه و ناله پیام داده بود: «بچه کربلای پنج رو چه به فیفث اونیوی منهتن...»، حق گفته بود... جمع و جور کن خودت رو!

  • الف

.

.

.

.

پ.ن:

«قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ کانَ أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکِینَ»  |  روم/۴۲

  • الف