در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم...
طبقه بندی موضوعی

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رنج» ثبت شده است

خاطرات عمر رفته در نظرگاه‌م نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آه‌م نشسته
.
.
.
.
.
بر موج غم نشسته منم، در زورق شکسته منم، ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شد، یک باره مهر غم زده شد بر سرنوشت آدم
 
 
 
 
  • الف

درد:


احساس بطالت، از کمرکش هفته آغاز می شود؛ از سه شنبه ها.

سه شنبه، نه مژده ی شروع دارد نه نشاط پایان؛ نه سهمی از ابتدا، نه دانگی از انتها.

 نه راهی ست سر بالا، که به امید رسیدن به قله یی بتوان نفس زنان و کوفته پیمودش،

نه سرازیر است که شادی ترک قله را با شوق رسیدن به خانه و زمین گذاشتن کوله و کندن پوتین چسبیده به پا و باز کردن دگمه های باد­گیر و دراز کردن آسوده ی پاها را در خود داشته باشد.

قله هم، اما، نیست. پس به داد سه شنبه ها باید رسید.

آن را چنان لبریز کنیم که به درون چهارشنبه ها سرریز کند و از آنجا، چکه چکه، به درون کاسه ی آبی پنجشنبه ها بچکد.

یک عاشقانه ی آرام / نادر ابراهیمی

ب.ن:
داشتم برای امید روز خسته کننده ای را که داشتم تعریف می کردم، خندید و گفت: «خب سه شنبه ست دیگه!» ، خندیدم.
  • الف

بعد جلسه آخر چهارشنبه ها یک هفته ای عجیب مباحث «جنگ اول» و عوامل پیدایش و تاثیراتش که تا الان روی خیلی چیزها مشهود بوده، ذهنم رو مشغول کرده. بعلاوه حرف ها و تحلیل های استاد و بیان نقش عجیب انگلیس _البته به راحتی برای همه قابل قبول نیست_ که اصلا دید جدیدی تو زمینه مورد مطالعه ما بود.

اون یأس فلسفی که دنیا رو بعد جنگ گرفت و کلی مکاتبی که ذیل اون پدید اومدن...

سوار ماشین که شدیم تا این بالا هیچی نگفتیم و اینقدر بالا اومدیم که جاده تموم شد. حالا نشستیم و به شبِ تهران زل زدیم و من دارم این ها رو برات توضیح میدم. اصلا خیلی چیزها بعد از اون جلسه برام حل شده. همین اختلاف دیدگاهی که یک ساعت حرف مشترک زدن رو هم از ما گرفته، همین مدل زندگی های متفاوت مون، همین که از نظر من تو داری خودت رو با سر میندازی تو چاه و البته از نظر تو من دارم راه خودم رو میرم و...

میدونی من همه اش رو میندازم گردن «کارویلوپرینسیپ» اون دانشجوی 19 ساله که اگه دوباره تو اون ساندویچی سر اون خیابون نمی موند ساندویچ نمی خورد(!) و اون تیر رو شلیک نمی کرد و «آرشیدوک فرانسوا فردیناند» زنده می موند، شاید من و تو هم الان خیلی خوشحال کنار هم نشسته بودیم و من هم نیامده بودم برای خداحافظی...

خداحافظ!


  • الف

گفتش: «نگاه ما به مرگ چه جوریه؟ اصلا شهادت طلبی داریم یا نداریم؟ [به معنی اینکه] هدف یکی شهادت باشه اونم به سبک و سیاق عرفانی. ماها که می دونید خسته میشیم از جور زمانه، شهادت طلب میشیم! حس و حال نیست و دانشگاه اوضاع بی ریخته و نامحرم و اینا... ما هم که دیگه حس و حالی نداریم؛ خدایا ما رو ببر! زشت هم هست دیگه بمیریم [همین جوری]. خدایا پس مرگ ما رو شهادت قرار بده... خدا چه جانوری خلق کرده!»

دیدی حرف های درون ات رو بالاخره یکی پیدا میشه بلند بلند میگه؟

چه حالی داره؟


پ.ن:

همه حرف هایش بو دار اصلا، این ها هم قابل قبول نیست؟!


بی ربط:

بی قرارم و میگم این شبا

کاشکی قسمتم بشه کربلا

  • الف

فرقش اینه که من دوست دارم کار به بهترین شکل انجام بشه _و براش حرص و جوش_ می خورم ولی خب بعضی های دیگه راحت ترن می خندن، میگذرونن و...

وگرنه دایورت کردن بعدا هم گفتن اینکه «ما به حد توان کار رو انجام دادیم» که کاری نداره!

می بینی اینجوریم بخاطر اینه.


پ.ن:

در بعضی از بازه های زمانی خیلی چیزها برات بُلد (=درشت) میشه، این جمله آقا سید این روزها...

  • الف